بخش اول

چطور مادر "به اندازه کافی" خوبی باشیم؟




چطور مادر "به اندازه کافی" خوبی باشیم؟ - مینا ارجمندپور، روانشناس بالینی کودک و نوجوان

آنچه مشخص است بازنمایی های ذهنی والدین از تجارب گذشته با والدین خودشان برانگیزاننده نوع ارتباط ما با کودکانمان می باشد. بازنمایی های ذهنی به معنی چیزی است که پشت رفتارهای ما وجود دارد. تئوری ها ی روانکاوی می گویند که چطور روابط گذشته ما روابط حال حاضر ما را تحت تاثیر قرار می دهد.

برای مثال فردی که هیجاناتش را به مادرش نشان نداده، به همسرش هم نشان نمی دهد، زیرا که دنیای بیرون به این آدم گفته که هیجانات منفی و درخواست نیاز چیز خوبی نیست و بهتر است  نیازهایت را سرکوب کنی.

در برخی مواقع دیگر، والدین هیجانی را در چهره نشان می دهند به وسیله نورون های آینه ای در کودک آن هیجان را به وجود می آورند، در واقع کودک به مادر نگاه می کند تا ببیند چه احساسی باید داشته باشد.

در مواردی کودکی که وقتی گریه می کرد، مادرش از او فاصله می گرفت به خودش می گوید آدم های بیرون وقتی حالت خوب باشه هواتو دارن و پاسخگو هستند پس بعد از آن هر دیگری که مقابلش قرار بگیرد به این شکل رابطه برقرار میکند. از این دیگری درونی شده رابطه با خودش هم شکل می گیرد یعنی همانطور که به دیگران هیجان منفی نشان نمی دهد به خودش هم نشان نمی دهد و به خودش می گوید من زمانی خوبم که اضطراب نداشته باشم

ما می خواهیم در فرآیند تحول بهنجار، کودک با مادر به اندازه ی کافی خوب مواجه شود یعنی کودک با یک مادر ناکامل روبه رو شود.

این به کودک کمک می کند دو مادر داشته باشد ، یک مادر خوب و یک مادر بد.

نوزاد تمام تلاشش را می کند که مادر خوب را نگه دارد و مادر بد را ترک کند، در یک شرایطی کودک می تواند این دو مادر را تلفیق کند و یک مادر داشته باشد که هم ویژگی های خوب و هم ویژگی های بد را داشته باشد.

اگر فاصله ی مادری که ارضا می کند و مادری که ناکام می کند زیاد باشد و شدت ناکامی ها هم زیاد باشد، این دو با هم تلفیق نمی شوند.

بنابراین زمانی که کودک مادر را دو قسمت می کند و فاصله این دو مادر زیاد باشد  برای موارد دیگر و از جمله خودش هم این را به کار می برد و خودش هم دوپاره می شود، پاره ای سیاه و پاره ای سفید. یعنی زمانی که اشتباه می کند همه چیزش بد می شود و زمانیکه تایید می گیرد همه چیز سفید می شود.

این دنیای سیاه و سفید و دوپاره نشان دهنده ی عدم تلفیق است و این رفتار ناپخته بسیار آسیب رسان است.

زمانیکه مادری "مادر به اندازه کافی خوب" باشد یعنی میزان حساسیت و پاسخ دهی بر ناکامی ها غلبه داشته باشد، آرام آرام این تصویرها با هم تلفیق می شوند یعنی کودک می پذیرد که این مادر من گاهی ممکن است ناکام کننده باشد اما کلیت او ارضا کننده است و بدین ترتیب کودک از ناکامل بودن مادر یاد می گیرد که همه چیز در دنیای بیرون ناکامل است.

اپنهاین در این باره می گوید: مادرها کامل نیستند و چه خوب که کامل نیستن

بدین ترتیب رابطه عاشقانه دلبستگی محور است، ما وقتی با دنیای بیرون ارتباط برقرار می کنیم ، با یک دیگری ارتباط برقرار می کنیم و آن دیگری را به عنوان بخشی از خودمان درونی می کنیم و این دیگری مبنای ارتباط ما با خودمان می شود. این دیگری درونی شده بازنمایی های ما از خودمان را می سازد بدین گونه که من یک تصوراتی در مورد خودم، دیگران و دنیایی که درآن زندگی میکنم دارم پس بدین ترتیب روابط من این تصورات را می سازد.

مادر کامل مساوی است با کودک کامل  و اگر مادر بپذیرد که کامل نیست، کامل نبودن کودکش را هم می پذیرد.

کامل نبودن مادر چند پیام را برای کودک دارد یکی اینکه اشتباه بخشی از زندگی است و من به عنوان مادر اشتباه می کنم به شرط اینکه ترمیم کند . مثلا الان حوصله ندارد با کودک بازی کند اما یک ساعت بعد برمی گردد و با او بازی می کند.

پژوهش ها ثابت کرده اند که مادرانی که حد متوسطی از پاسخگویی و حساسیت را دارند از مادرانی که اصلا پاسخگو نیستند و یا به طور کامل پاسخگو هستند ، در پرورش کودک ایمن بهتر عمل می کنند.

بنابراین مادر ناکامل بودن خوب است به شرط اینکه مادر جبران کند و در پی ترمیم رابطه باشد و زمان هایی که مادر پاسخگو و حساس به نیازهای کودک است بیشتر از زمانهایی باشد که پاسخگو نیست.

وینی کات در این رابطه می گوید:

مادر به اندازه ی کافی خوب به طبقه اجتماعی و اقتصادی ربطی ندارد یعنی لزوما مادر با سواد مادر بهتری نیست، چون مادر بودن امری غریزی است و تکامل مادری کردن را به عنوان یک گنجینه به ما داده است.