از والدین خود متنفرید؟ با این روش‌ها خشم‌تان را خالی کنید + تست

  • تیم ترجمه و تولید محتوا

    مرکز مشاوره یاسان

    15 فروردین 1405

از والدین خود متنفرید؟ با این روش‌ها خشم‌تان را خالی کنید + تست

رابطه بین کودک و والدین یکی از محافظت‌کننده‌ترین، محبت‌آمیز‌ترین و پربارترین روابطی است که انسان تجربه می‌کند. اما برای برخی افراد این تجربه با خشم و تنفر از پدر و مادر همراه است. چنین زخم‌های روانشناختی اغلب فراتر از کودکی و نوجوانی می‌رود و تنفر از والدین در بزرگسالی هم ادامه می‌یابد.

هیچ لیست جامعی از روش‌هایی که کودک ممکن است توسط آن‌ها از لحاظ احساسی لطمه ببیند، وجود ندارد اما به طور کلی دلایلی که کودک به خاطر آن ممکن است از مادر و پدرش متنفر شود شامل موارد زیر می‌شود:

1. حضور نداشتن فیزیکی و احساسی والدین. ممکن است آن‌ها نه به‌طور عمدی بلکه تحت تاثیر نقطه‌ضعف‌ها و کمبودهای احساسی‌ خود از فرزندانشان غفلت کنند.

2. آزار جسمی، ذهنی یا سواستفاده جنسی

3. حمایت نکردن والدین از کودک در برابر زورگویی یا سواستفاده

4. اطمینان‌خاطر ندادن به کودک برای اینکه کودک احساس کند ارزشمند است و لیاقت دوست داشته شدن را دارد.

5. انتظار بیش از حد از کودک یا کنترل بیش از اندازه‌ او

6. برچسب زدن به کودک به دلیل داشتن روحیه‌ حساس

7. انتقاد مداوم از کودک

8. حمایت نکردن والدین از فرزندان برای دنبال کردن یک رابطه‌ی عاشقانه، سبک زندگی یا انتخاب شغل

برای ارزیابی اینکه آیا پدر و مادر سمی داشته اید یا نه می توانید تست "آیا والدینم سمی هستند؟" را انجام دهید.

عواقب ویرانگر تنفر از والدین در بزرگسالی

تنفر از والدین در بزرگسالی عواقب ویرانگری دارد. افرادی به هر دلیلی که از پدر یا مادر خود عصبانی هستند آگاهانه یا ناآگاهانه ممکن است:

  • گذشته را رها نمی‌کنند و نمی‌توانند برای خوشحالی خودشان کاری انجام دهند

  • نمی‌توانند احساسات خود را بروز دهند در نتیجه در حفظ روابط صمیمانه به مشکل می‌خورند

  • اعتماد به نفس ندارند. به اینکه آیا ارزشمند و خواستنی هستند شک دارند و فرصت‌های زندگیشان را خراب می‌کنند

  • همان کارها و رفتارهایی را با فرزندان خودشان می‌کنند که والدینشان با آن‌ها کرده بودند. بنابراین، چرخه‌ درد عاطفی را ادامه می‌دهند

  • بدون اینکه موفقیت‌هایشان در زندگی را در نظر بگیرند، به خودکشی فکر می‌کنند

برای مشاهده جزئیات بسته آموزشی روی عکس کلیک کنید

راهکارهایی برای رهایی از خشم نسبت به والدین در بزرگسالی

چگونه می‌توان از بند احساسات دردناک گذشته رها شد وقتی هنوز عوامل این درد (والدین)، بخشی از زندگی فعلی شما هستند؟

هدف از راهکارهایی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌کنیم این است که به شما کمک کنند تا خشم و تنفر از والدین را رها کرده و زندگی خود را پس بگیرید. با این حال، هیچ راهی وجود ندارد که برای همه مناسب باشد. هر رابطه‌ای متفاوت است و عوامل پیچیده بی‌شماری را شامل می‌شود. لطفاً از مواردی که برای شما مفید است استفاده کنید و بقیه موارد را کنار بگذارید.

1.  به خشم خود از والدین اعتراف کنید: شاید در برهه‌ای از زندگی، انکار وضعیت تنها راهکار شما بود. شما بدون پنهان کردن دردتان از دیگران و حتی از خودتان نمی‌توانستید زندگی‌ روزمره‌تان را پیش ببرید. اما در نهایت،  باید خود را با ناامیدی شدید از نداشتن رابطه‌ای مطلوب با والدین وفق دهید. اولین قدم برای رهایی از گذشته، تأیید ماهیت غم انگیز گذشته خود با والدین و درک این موضوع است که حق دارید عصبانی باشید. البته به این دلیل که شکست خورده‌اید نباید تقصیر را به گردن کسی دیگری بیندازیم و انگشت اتهام را سمت دیگران بگیریم.

آنچه در گذشته اتفاق افتاده است نتیجه‌ یک آسیب بین نسلی است. شاید والدین شما نیز در دوران کودکی با شرایط مشابهی روبرو شده اند و این تنها رفتاری است که آن‌ها یاد گرفته‌اند.

کنار گذاشتن گذشته به نفع شماست و اینکار را به خاطر خود انجام می‌دهید نه بخاطر فرد دیگری. شما صاحب داستان خود هستید و حق دارید آن را بگویید. هرچه بیشتر بتوانید درباره تنفر از پدر و مادر خود با اعضای خانواده، دوستان صمیمی یا درمانگران صحبت کنید، راحت‌تر می‌توانید خشم از والدین را رها کنید و به زندگی ادامه دهید.

2. در مورد صدمه‌ای که دیده‌اید با دیگران صحبت کنید: صحبت با والدین در مورد اتفاقات کودکی شما که باعث صدمات عاطفی آزگار شده است می تواند یکی از قدرتمندترین و شفابخش‌ترین گفتگوها باشد. شاید شما در بزرگسالی بتوانید کودکان درون والدین خود که زمانی جوان و درمانده بودند را ببینید.

البته این راهکار همیشه ممکن نیست. بعضی والدین حالت تدافعی بیشتری دارند و ممکن است هرگز به آنچه انجام داده‌اند، اعتراف نکنند. آنها تقریباً می‌دانند که شما را ناکام گذاشته‌اند و احساس گناه احتمالاً باعث می‌شود آن‌ها حالت دفاعی بیشتری داشته باشند.

تلاش برای متقاعد کردن آنها به اینکه مرتکب اشتباه شده‌اند، فایده‌ای ندارد. گاهی اوقات، هرگز نمی‌توان عدالت را برقرار کرد و شما باید راه‌های دیگری پیدا کنید تا خود را با گذشته وفق دهید. از مقایسه آنچه شما در کودکی داشته‌اید و آنچه دیگران داشته‌اند، دست بردارید.

3. حد و مرز برای والدین خود مشخص کنید: شما می‌توانید جرئت داشته باشید و برای والدین خود حد و مرزهایی تعیین کنید. در دوران کودکی نمی‌توانستید از خانه و خانواده فرار کنید یا برای دفاع از خود دیواری دورتان بکشید. اما به عنوان یک فرد بالغ مستقل، توانایی نه گفتن، دور شدن و به حداقل رساندن ارتباط با آن‌ها را دارید.

در ابتدا، از انجام اینکار احساس ناراحتی می‌کنید. والدین شما احتمالاً با انتقاد کردن و ایجاد احساس عذاب وجدان در شما، در برابر این تغییر مقاومت می‌کنند. اما می‌توانید راهی پیدا کنید که به آنها بگویید باید با احترام با شما رفتار کنند و دیگر نمی‌توانند بر تصمیمات مهم زندگی شما تأثیر بگذارند.

از همه مهم‌تر‌، شما باید به توانایی‌های خود در ایستادن روی پای خود ایمان داشته باشید. به محض تعیین حد و مرزها، باید کاری کنید تا هر دو طرف مسئولیت‌پذیر باشند. اگر آن‌ها نتوانند به نیازتان به تنهایی و خودمختاری احترام بگذارند، می توانید تعامل و ارتباط با آنها را محدود کنید.

اگرچه در ابتدا این کار سخت به نظر می‌رسد، اما نفع بیشتری دارد. همچنین لازم نیست که برای همیشه باشد. گاهی اوقات، فقط با محدود کردن تماس برای یک دوره زمانی، به خود زمان و فضا می‌دهید تا نظم و ترتیب و اعتماد به نفس خود را بدست آورید.

4. به خود عشق بورزید: در پایان، شما می‌خواهید از پل کینه و تنفر از پدر و مادر عبور کنید و به آرامش برسید. اما هر چقدر که این حرف کلیشه‌ای بنظر برسد، شما ابتدا باید خودتان را دوست داشته باشید، خوبی‌ها، بدی‌ها و توانایی خود برای دوست داشتن و عصبانیت خود نسبت به دیگران را بپذیرید. شما باید خود را بخاطر ناتوانی در بخشش دیگران ببخشید. شما سزاوار زندگی بدون بار عاطفی منفی هستید.

وقتی قلب خود را به روی فردا باز می‌کنید، به تدریج خواهید فهمید که دیگر تحت تأثیر تجربیات گذشته نیستید. با یک رویکرد آگاهانه برای کنترل خشم و عصبانیت نسبت به والدین، احساس می کنید، سرانجام می‌توانید روابط خود با آن‌ها را بر پایه احترام و درک متقابل ترمیم کنید.

اگر کاری که انجام می‌دهید باعث شود تا عاشقانه والدین خود را دوست بدارید، پس این راه ارزشش را داشت. در غیر این صورت، می‌دانید که تلاش کرده‌اید و اصلا احساس پشیمانی نخواهید کرد.

5. خودشناسی و یادگیری مهارتهای فردی: قطعاً خودشناسی و یادگیری مهارتهای فردی و ارتباطی می تواند در فرآیند پذیرش آنچه در کودکی شما اتقاق افتاده است و فراموش کردن رفتارهای والدین به شما کمک کند.  

6. از یک روانشناس و درمانگر کمک بگیرید: کمک یک روانشناس متخصص در روند فرو خوردن خشم از مادر و پدر و فراموش کردن گذشته ای که والدین برای شما رقم زده‌اند می تواند بسیار تسهیل کننده باشد. اگر همه این احساسات را تجربه می‌کنید، نگران نباشید. شما می‌توانید به خودتان کمک کنید. یـــاســان با داشتن بهترین متخصصان روانشناسی کشور امکان ارائه مشاوره آنلاین و حضوری را برای شما فراهم کرده است. برای دریافت وقت مشاوره و ارزیابی  کلیک کنید.

همچنین دکتر آسیه اناری، روانشناس بالینی در بسته آموزشی "مقابله با آسیب‌های والدین سمی؟" به شما کمک می کند که از این شرایط خارج شوید. برای مشاهده بسته آموزشی بر روی عکس پوستر بالا کلیک کنید.

 

شیوه دریافت وقت مشاوره

لطفا برای دریافت وقت مشاوره از روانشناسان مرکز مشاوره یاسان از ساعت 9 تا 19 با دو شماره 02126722420 یا 02126722417 تماس بگیرید يا از طریق واتس‌اپ به شماره 09120499760 پیام دهید. راحت ترين مسير برای مشاوره ایرانیان خارج از کشور ارسال پيام از طریق واتس‌اپ به شماره 09935968010 است. 

 

تماس با ما

تماس با ما

1. حضور نداشتن فیزیکی و احساسی والدین: ممکن است آن‌ها نه به‌طور عمدی بلکه تحت تاثیر نقطه‌ضعف‌ها و کمبودهای احساسی‌ خود از فرزندانشان غفلت کنند.

2. آزار جسمی، ذهنی یا سواستفاده جنسی

3. حمایت نکردن والدین از کودک در برابر زورگویی یا سواستفاده

4. اطمینان‌خاطر ندادن به کودک برای اینکه کودک احساس کند ارزشمند است و لیاقت دوست داشته شدن را دارد.

5. ادامه مطلب را در سایت مرکز مشاوره یاسان بخوانید.

1. گذشته را رها نمی‌کنند و نمی‌توانند برای خوشحالی خودشان کاری انجام دهند

2. نمی‌توانند احساسات خود را بروز دهند در نتیجه در حفظ روابط صمیمانه به مشکل می‌خورند

3. اعتماد به نفس ندارند. به اینکه آیا ارزشمند و خواستنی هستند شک دارند و فرصت‌های زندگیشان را خراب می‌کنند

4. ادامه در سایت مرکز مشاوره یاسان

 

1.  به خشم خود از والدین اعتراف کنید

2. در مورد صدمه‌ای که دیده‌اید با دیگران صحبت کنید

3. ادامه مطلب در سایت مرکز مشاوره یاسان

 

ارسال پیام و سوال

{{ nameForm1_error }}

{{ mobileForm1_error }}

7 - 5 = ?

نظرات کاربران

21 اسفند 1400
نانا جواهری

پسرم با تمام محبتهایی که بهش کردم میگه ازت متنفرم‌

22 اسفند 1400
مرکز مشاوره یاسان

مادر عزیز! قطعاَ شنیدن این حرف از زبان فرزندتان خیلی دردناک است به شما حق می‌دهیم ناراحت شوید، اما سعی کنید مقابله به مثل نکنید و حرف‌هایی مثل "شیرم رو حلالت نمی‌کنم" یا "من این همه برات زحمت کشیدم" را به پسرتان نگوید. در عوض سعی کنید با آرامش و مدارای بیشتری رفتار کنید و در عین حال خود را سرگرمی کنید تا با افکار آزار دهند خود را مشغول نکنید. در نهایت اینکه می توانید از شخصی که مورد قبول شما و فرزندتان هست، کمک بگیرید تا با پسرتان صحبت کند و علت این رفتارش رو جویا شود.

10 فروردین 1401
ناشناس

به جای ادای مظلوما رو درآوردن بشینید ببینید چیکار کردید که اون فکر کرده که باید این حرفو بزنه.

13 شهریور 1401

ببین چیکار کردی که بچت بهت میگه ازت متنفرم من خودم 1۸ سالمه من می‌دونم چرا اینجوری گفته ولی خودت برو ببین چه گ...ی خوردی

15 اسفند 1401
علیرضا

دمتون گرم، حرف دلم رو زدید. من هم 19 سالمه و از موجوداتی به اسم والدین بیزارم!

16 خرداد 1403
ناشناس

من هم وقتی 4 سال پیش 18 ساله بودم به خاطر کنترل های بسیار زیاد و انتقادات فراوان پدر ومادرم به طرز فکر و رفتارهایم از آن ها تنفر داشتم و فکر میکردم من بیشتر از آنها می فهمم و آنها امروزی نیستند ولی چند سال بعد فهمیدم از چه خطرهایی من را نجات دادند و آنها نزدیک ترین دوست به من بودند ولی من متوجه نبودم .مطمئن باش تاوان سرکشی و بی ادبی نسبت به والدین را خواهیم دید .

17 مرداد 1403
ناشناس

پس آنها چجوری تاوان کار هایی که با ما کردند رو پس میدن

25 آبان 1403

اینها ظاهر کاره.واقعی نیست.دوست داره،اما از جایی دیگه ناراحته.شایدم بعضی کارهات ناراحتش میکنه خودت یا همسرت.گاهی از کلاسش ناراحته و یا تو عشق شکست خورده.خلاصه ایام نوجوانی ایام بدیه،باهاش بساز و بهش میدون بده.بذار کار کنه مهارت یاد بگیره و کنارش باشید خودت و همسرت.انرژی ما پسرا زیاده و بلد نیستیم با ناکامی چکار کنیم.دوس داریم همیشه موفق بشیم و صد البته شما والدین راهش رو نمیدونین،پس حق داره ازتون متنفر باشه😀

27 فروردین 1401

عالی

03 اردیبهشت 1401
جای خالی

والدینم از بچگی سهل انگاری می کردن و من همیشه متوجه داشتن رابطشون می شدم. این در من تاثیر گذاشت و بلوغ زودرس شدم. در صورتی که چیزی از خودارضایی نمی دانستم این عمل را از مادرم یاد گرفتم. اخر والدینم خیلی سهل انگار بودند و هستند. برای همین هم به این گناه کشیده شدم این گناه به قدری در من تاثیر بد داشت که کودکی پر استرسی داشتم و همچنین دچار ضعف حافظه ی شدید شدم. تازه ترک کردن این عادت هم مشکل دیگری برایم شد. به طوری که روزانه خودم را لعنت می کنم. من از آنها متنفرم. نمی توانم بگویم آنها من را بزرگ کرده اند. نسبت بهشان بی حس و عاری از هرگونه احساسی هستم در شرایط من حکم چیست ؟ اگر اشتباه می کنم لطفا به من بگویید تا با این حس کنار بیایم.

04 اردیبهشت 1401
مرکز مشاوره یاسان

دوست عزیز! شرایط شما قابل درک است. این احساسات با توجه به‌ شرایطی که تجربه کردید، طبیعی است اما قطعاً بر روی زندگی شخصی، اجتماعی و روابط شما تاثیر منفی میگذارد. توصیه ما این است که در اولین فرصت به یک روانشناس مراجعه کنید تا به کمک او بتوانید آسیب‌های دوران کودکی خود را درمان کنید. لطفاً این مسئله را جدی بگیرید.

04 اردیبهشت 1401
حامد

من هم از پدر و مادرم متنفرم نمیتونم تحملشون کنم نمی دانم باید چه کار کنم خدا یا به من فراموشی عطا کن

22 اردیبهشت 1401
مهدیه صادقی

من از مادر پدرم متنفرم و انقدر زیاد متنفرم ازشون که فقط منتظرم با سن قانونی برسم و برم به زندگی خودم برسم ، مطمئنم وقتی اون روز برسه دیگه حتی نگاهشون هم نمیکنم .. گاهی اوقات میگم ای کاش اصلا مادر پدر نداشتم ازشون متنفرم تو دل و قلبم کینه ای ازشون دارم که قابل گفتار نیست من نیاز به هیچکدوم از کارهاشون ندارم .. 💔

12 مرداد 1401
Daniel

منم مثل تو هم واقعا نمی‌دونم چه کار کنم

23 خرداد 1401
سمیرا

پدر و مادر من رو تنبیه جسمی میکردن و نمیتونم خاطرات تلخم رو فراموش کنم و اون هارو مسبب ضعف های روانیم میدونم و دوست دارم حافظه‌م رو از دست بدم تا اون لحظات دیگه برام تداعی نشن و همیشه به این فکر میکنم اگر طور بهتر و با روش های مناسب تربیت میشدم سرنوشت دیگه ای داشتم و به خاطر تنبیه ها و کوتاهی ها و تحقیر هایی که در حقم شده از اون ها نفرت دارم.

24 خرداد 1401
مرکز مشاوره یاسان

دوست عزیز بسیار متاسفیم و امید واریم مواردی که در این مطلب آمده برای شما مفید باشد. البته به شما توصیه می کنیم حتما از روانشناس یا مشاور کمک بگیرید. چراکه چنین گذشته ای قطعا تاثیر منفی بر زندگی فعلی شما خواهد.

23 خرداد 1401
مبینا

من از پدر مادرم متنفرمم من بچه که بودم متوجه حتا رابطه اونها میشدم حالا اینا به کنار که باخودم راه اومدم اونا هیچوقت منو درک نمیکردن و نمیکنن خستم شدم به مولا از مادرم آنقدر متنفرم که میشه گفت چرا اونها همیشه بدترین صدمه هارو به من زدن بدترینشون ولی اینجا فقد یکی بود که همیشه درکم می‌کرد اونم خواهرم بود که اگر نبود من دق می کردم از دست اینا

30 آبان 1401
مبی

منکه خواهر ندارم چیکار کنم خیلی بی کسم خیلی اذیتم میکنن😭

02 شهریور 1402
همونم که حتی سایه هم نداشت...

حالا من یه خواهر و یه برادر دارم چه گلی به سرم زدن ،بعد از پدر و مادرم از اونها متنفرم.خیلی اذیتم میکنن از چغلی منو کردن پیش پدر و مادرم گرفته تا غیبت کردن پیش اشنا و غریبه راجع به من. همون بهتر که خوار برادر نداری

29 اردیبهشت 1403
..

نگاه کن تو بای همیشه دور از چشم اونا باشی که اگه خواهر یا برادرت اومد پیشت باهاشون حرف نزن یا روتو برگردم یه جای دیگه

30 تیر 1401
دخترتنها

سلام . مادری مهربان و دلسوز دارم ولی در رابطه با دردودل های من خیلی برخورد خشنی داره . مثلا من میرم کارمیکنم میام ی جمعه میخام استراحت کنم خالم اینا با بچه های کوچیکش با شوهرش میاد اینجا وقتیم که بحث راه میندازم میگه اینجا خونه تو نیست چندساله که میگه من از اینکه به فکر من نیس و بفکر خواهرشه بدم میاد هرجورکه بگم صحبت کردم ولی متاسفانه اونا عزیزترن و من از ۱۷سالگی دارم رنج میبرم🤦🏻‍♀️امروز بهش گقتم ازدواج کردم دیگه نمیام و نیا خونم. کلا دارم ناراحتی اعصاب میگیرم افسردگیم که گرفتم

01 مرداد 1401
مرکز مشاوره یاسان

سلام دوست عزیز! توصیه می کنیم حتما از یک مشاوره کمک بگیرید.

04 شهریور 1401
ابوالفضل

سلام پدر مادرم رو دوست دارم ولی الان 17 سالمه و دوران نوجوانی با تغییرات زیادی روبرو بودم و هستم و متاسفانه هیچ آگاهی در مورد نوجوانی بع من ندادند یا درکی نداشتند من درگیر خودارضایی شدم و ... کلی مشکلات دیگه که هیج کس بهم نگفت و آگاهی درموردش نداشتم

10 شهریور 1401
فاطمه

راهکارات بدرد عمت میخوره فقط همین میتونم بگم یک عدد فردی ک از هیچگونه استقلالی بهره مند نیست

05 مهر 1401
Aydina

پدر مادرم رو دوست دارم ولی تنفرم بهشون بیشتره پدرم زن ستیزه همش میگه مردا بالا ترن مادرمم هیچی نمیگه حرفای پدرم خیلی رو مخم میره احساس بی ارزشی میکنم

15 مهر 1401
سوری

من هم از مادرم به شدت متنفرم. چن روزم هست به کل باهاش صحبت نمیکنم. کاش پول و شغل مناسبی داشتم که مجبور نباشم باهاش زندگی کنم.

22 مهر 1401
هادی داغستان فر

با سلام عرض ادب و احترام. متاسفانه پدر و مادرم منو خیلی اذیتم می کنند . هرچیزی میخرم و می فروشم دخالت می کنند و کارهای منو خراب می کنند منم مجبور میشیم به سمت گناه برم و فوش بدم بهشون دارم سکته میکنم اصلا کاری کردن زندگی برام خوش نیاد . چندسال پیش زمانی که سن ۱۰ سالگی داشتم با برادر بزرگ ترم هم دست شدن منو انقدر با مشت و لگد انقدر تو سرم زدند متاسفانه منجر به بیماری تشنج شدم . هنوز هنوزه الان برادر بزرگم میبنم از ترس نمیدونم چکار کنم . تو خودم میگم نکنه بازم منو بزنه از دست خانواده ام دیگه خسته شدم . خدایا خودت از این شیاطین جان مارا نجات بده 😭😭😭😭

13 آذر 1401
مرکز مشاوره یاسان

دکتر آسیه اناری پاسخ داد: شرایطی که از خانواده توصیف کردید، نشانه های خانواده سمی است. شیوه برخورد با خانواده سمی نیازمند آموزش است.این گونه نیست که به راحتی بتوانید این مشکل را حل کنید. ابتدا باید درباره آن آگاهی کسب کنید. فراموش نکنید هیچ کس برای نجات شما نخواهد آمد تنها نجات دهنده خود شما هستید. البته به شرطی که راه درست را پیدا کنید. در همین زمینه یک بسته آموزشی درباره نحوه برخورد با خانواده سمی توسط مرکز مشاوره یاسان تهیه شده است که می توانید آن را تهیه کنید.

13 آذر 1401
ᵐᵃʰᶦᵗʷʷ

همیشه� یه حس خیلی بدی بهم میدن.. حس نا امیدی و تنفر ،با تمام وجود حالم بهم میخوره ازشون خیلی بی مسئولیتن ،من ک نخواستم بیام تو این دنیا اونا منو اوردن ..فقط منتظر روزی�ام ک دسم ب دهنم برسه و اونارو برای همیشه ترک کنم!

19 دی 1401
ارسلان

پدر و مادر بد رو باید کشت اونا دو تا موجود ضعیفن که زندگی چند نفر دیگع رو هم خراب کرد

21 فروردین 1402
یک دختر پر از کینه و نفرت اسمم شده دیونه

اعتراف کردم که چقد متنفرم ازشون ولی مثل همیشه خودشو با دعوا حق به جانب نشون دادو باز هم مقصر من بودم.مادرم باعث خیلی اتفاقا تو زندگی منه و نمیخواد اینو قبول کنه میتونست بهم بگه عقلم نرسید انقد اذییت کردم ولی هیچ وقت اینکارو نکرد،اگه بهم میگفت اشتباه کرده من انقد پر از کینه و نفرت ازخودش و خواهرام که همیشه دوست داشتنشون با پول ازشون خواستم نمیشد.شاید میتونستم ببخشم ولی من قسم خوردم که نه این دنیا ونه اون دنیا نمیبخشمشون.از نظری روحی از نظر مالی داغونم کردن و فقط به خودشون فکر کردن و من هم به باج دادن بابت دوست داشته شدن ادامه دادم.الان دیگه خسته ام از دیروز خیلی به مردن فکر میکنم واین فکر تو مغزم جا افتاده.سوالی ندارم وقتی من با ۳۵سال سن وزندگی با اینا نتونستم کینه امو و حرفامو بهشون بگم و وقتی میگم همه چی بهم میریزه شما چیکار میتونید برای من بکنید.

09 اردیبهشت 1402
موری خان

اکثره خونواده های ایرانی همینن

12 اردیبهشت 1402
هژی

پدر و مادرم همیشه بم میگن مابه تو شخصت دادیم و تورو با کلی درد و رنج بزرگ کردیم ولی من هیچ کدومشون رو ندیدم. آنها تا حدی ک توانستند من را تخریب کردن من هیچ وقت شبیه سن خودم نبودم(19). قبلا دچار اشتباهاتی شدم . ولی آنها هروز قضیه های گذشته رو میکوبن تو چشام منو تخریب میکنن . بعد میگن تو برامون عزیزی که متاسفانه راست نمیگن. خیلی شکستم تو خونه

15 اردیبهشت 1402
ملیسا رنجبر

ما باید چه در بزرگ سالی و چه در کودکی قدر پدر و مادر خود را بدانیم ما در یک شبانه روز احساس هایی داریم مانند ترس کینه غم تنفر این ها احساس های منفی یک کودک هستند پس مانباید این احساس های منفی را باور کنیم

16 اردیبهشت 1402
بی نام

همه نظرات رو خوندم اولش پر از خشم از والدین ام بودم ولی وقتی نظرات رو خوندم یه کم آروم شدم. اشتراک گذاشتن این جور مسایل به ما یادآوری می کنه که تنها نیستیم، خیلی ها مشکلات ما رو دارند، یه جا خوندم نوشته بود که همه ی ادم ها از دوران کودکی شون زخم تو ناخودآگاه شون هست منتهی با درصد های مختلف.

25 اردیبهشت 1402
حسین باستانی

برای پدر مادرهایی که با بچه هاشون بد رفتاری میکنن براشون متاسف هستم وحالا که بچه ها از زندگی کردن باشما دلسرد شدن و کاری جز رها کردن شما ندارند نظر من برای پدر مادرها اینکه این کارهاتون رو بزارید کنار و بچه هاتون رو در آغوش بگیرید و از دل اونها در بیارید پشتیبانشون باشید و به آنها محبت کنید و مهربان باشید امیدوارم که از همین حالا پشیمون بشید واز حالا با بچه هاتون محبت کنید و مهربان باشید و پشتیبانشون بشید

21 خرداد 1402
امیر حسین

بهترین کلمه ، کلمه ی «نَه» است ، اگه خواستند بهتون زور بگن مثلاً اگه پدرت خواست بهت زور بگه و تو نَه گفتی ولی قبول نکرد، اونقدر بزن تا آدم بشه . حتما به یک ورزش رزمی بروید خیلی مفیده‌ مثل کونگ فو و ... یادتون باشه درسته که به ما گفتند «به پدر و مادر خود نیکی کنید » ولی کامل نگفتند که دینداری بر دو پایه ی تولّی(دوستی با خدا و دوستانش) و تبریّ(دشمنی با باطل و دشمنان خدا مثل والدین سمی) استوار است. یا الله ، یا حق...

23 خرداد 1402
رویا سیمین زاده

من از مامانم متنفرم دوستم نداره بی محبت هست در مورد من حس بدی دارم اما خودش میگه اینطور نیست ولی اینطوریه متنفرمممم ازش

27 خرداد 1402
ی نفر

والدینم فکر می کنن در تنگنا گذاشتن من باعث میشه که من انسان بهتری بشم ولی با محدود کردن من هیچ اتفاق خاصی نمیفته من راه خدمو میرم با این تفاوت که اگر مجبورم کنم که نباید اون کارو انجام بدم هیچی دست گیرشون نمیشه جز دروغ . خیلی از بچه های هم سن من این طورین محدود کردن فقط دروغ دست مادر پدرا میده و تنفر از سمت ما مثل الان من که هیچ وابستگی ای به والدینم ندارم ....

27 خرداد 1402
دختری غرق شده در دنیای انیمه

مامان بابام همیشه سعی می کنن با تهدید. حرف خودشونو به من اجبار کنن همینه که ازشون متنفرم و نمی خوام از اتاقم در بیام برای همین همیشه چسبیدم به عروسکم حد عقل عروسکم همیشه با منه و حرف نمیزنه که اصا به خوام ازش ناراحت بشم . منم ی نو جوان مثل شمام در کتون می کنم:)

27 خرداد 1402
دختری غرق شده در دنیای انیمه

همیشه بچه ها دوست دارن که مادر .پدرشون بیشتر باهاشون باشه و براشون وقت بزاره اما من نمی خوام اصا ریختشونو ببینم هر جا که اونا باشن من نباید باشم

27 خرداد 1402
محدثه

من هم از مادرم متنفرم . همیشه بهم میگه تو آبروی ما رو یه روز می‌بری . با اینکه واقعا دختر خوبی ام و هیچ اشتباهی تو گذشته ام انجام ندادم . همیشه هم درسم خوب بوده و تو مدرسه تشویق میشدم. با هم قهر های طولانی چند روزه میکنیم و تو اون مدت بهم غذا نمیدن. شاید باور نکنید اما شده که من سه روز تمام لب به غذا نزدم . با تمام اینها فقط به مستقل شدن و مهاجرت از تهران به یه شهر دیگه فکر میکنم که دیگه هیچ وقت دستشون بهم نرسه . هیچ وقت بهم محبت نکردن . وقتی هم که بچه بودم خیلی بد منو کتک می‌زدن.

09 تیر 1402
انوشیروان ظالم

بعنوان دومین پسر از خانواده پر جمعیت باید بگم که هر گندی که برادر بزرگتر بالا آورد به ضرر من تموم شد و بخاطر اون کمترین مالکیت و دارایی تو خونه برای من وجود نداره. ظاهرا والدینم فکر میکنن که من همون برادرمم و باید تقاص اشتباهات اون رو من بدم. در عین حال که حرف گوش کن ترین و نفیعترین بچه براشون بودم. این اذیتم میکنه که گفتن این حرفا بهشون باعث میشه فکر کنن من حسودم، اصلا من برادرم رو در جایگاهی نمیبینم که بهش حسودی کنم. ولی پدرم عادت داره حرفهای من رو نادیده بگیره، ارزش کارهام رو از بین ببره و من رو مسخره کنه. کاملا برعکس برادرم که هر کار کوچیکی ازش بزرگ جلوه داده میشه. واقعا حس بدی هست، و جدیدا گاهی هم از دستم در میره و کلمات خشن و توهین امیزی بهشون میگم، نه فحش، فقط تند و خشن. اما این هم من رو ناراحت میکنه و هم اونها رو و فقط به این نتیجه رسیدم که هر چه سریعتر مدتی ازشون دور باشم بلکه قدر و ارزش من رو دونستن. من از دستشون دلخورم، و حرفهایی زدن که قلبم رو شکستن. در حالی که من هر چه تو دنیای خودم داشتم براشون مضایقه نکردم، ولی اونا از من مضایقه کردن و کمترین چیزها که ارزش دادن به پسر جوان نخبه و مهندس خودشون هست رو انجام ندادن. تجربه ثابت کرده یاد دادن این چیزا بهشون غیر ممکنه، و توانایی فهم این مسائل رو ندارن متاسفانه. درختی که هنوز جوان هست امکان تغییر شکل رو داره، اما درختی که قطور و کهنه شده نیروی بیشتری برای خم شدن میخواد و با فشار زیاد میشکنه و خورد میشه. حس میکنن حق با اونهاست ولی تا اونجا که من فهمیدم اینطور نیست. البته والدین خیلی تلاش میکنن که یه زندگی ساده و خورد و خوراک برای فرزندانشون فراهم کنن، و نمیشه گفت اشتباه میکنن، اما همه چیز این نیست. خشم و توهین به پدر و مادر جواب نیست.

18 تیر 1402
ناشناس

منم از کارای بابام متنفرم دلم میخواد خودکشی کنم خسته شدم دیگه

19 تیر 1402
مرکز مشاوره یاسان

دوست عزیز، افکار خودکشی جزو خطوط قرمز هستند که باید فورا به روانشناس مراجعه کنید

26 تیر 1402
نا شناس

من هم از پدر و مادرم متنفرم بابت اینکه کسی ک واقعا عاشقش بودم رو قبول نکردن و دو سال باهاشون راه اومدم ک راضیشون کنم اما تنبیه جسمی میشدم با اینکه به سن قانونی هم رسیده بودم و نمیتونم طرف مقابلم رو فراموش کنم و الان یک سالی میشه ک حتی با اینکه تو یه خونه هستیم باهاشون صحبتی نمیکنم بعضی از پدر مادر ها واقعا لیاقت پدر مادر بودن رو ندارن

26 تیر 1402
ناشناس

این که ازشون جدا شید فایده نداره. پدر من فوت شده ولی هنوز هم ازش متنفرم و از وقتی رفته زندگیمون خیلی بهتر شده. ولی باز هم کمبود هایی که داشتم و رفتارهاش که باعث شده همه اعضا خانواده پرخاشگر و ضعیف باشند داره عذابمون میده. متاسفانه در شهرستان ما مشاور و روانشانس مناسبی هم نیست. تمام این مسائل باعث شده الان که ازدواج کردم نمیخوام بچه داشته باشیم تا یکروزی منم مثل پدرم برای اون نباشم.

27 تیر 1402
الهه محمدی

من همیشه از مادرم بدم میاد چون مادرم همیشه به من میگه از تو شانس نیاوردم توی این زندگی و من یه جور احساس میکنم مادری ندارم

27 تیر 1402
الهه محمدی

ولی با این حال نمیگم مادرم رو دوست ندارم چون اون مادر دلسوز و مهربانی هستش ولی بعضی موقع ها واقعا از این حرفی ک به من میزنه خیلی ناراحت میشم و حالم بد میشه وباخودم میگم مامانم من رو ترک کرده ک میگه توی زندگی از تو شانس نیاوردم

30 تیر 1402
......

حالم از پدر و مادرم بهم میخوره بعضی موقع ها دعا میکنم کاش بمیرن کاش زودتر ۱۸ سالم بشه و از این خونه برم همش به خودم امید میدم که فقط دوسال دیگه مونده تا۱۸ سالگی بخاطر رفتاراشون خودکشی هم کردم اما فهمیدن و کلی سرزنشم کردن الانم انگار یه پرنده تو قفس زندانیم کردن و هرچی اونا میگن من باید بگم چشم،

30 تیر 1402
......

همیشه به این فکر میکنم که از این خونه برم خارج اما همه فکر میکنن برا تحصیله من برا دوری از پدر مادرم میخوام برم خارج

18 مرداد 1402
دختر بی کس مریض

از مادرم به خاطر مریضیم متنفرم چون علت اسیب نخاعی بودنم مادرم.از پدرم بخاطر سادگی و بی مسئولیتیش ک قدر خانواده نمیدونه . هیچ کسیم ندارم تک فرزندم .

19 مرداد 1402
بدبخت

منم یه دختر 15 سالم از مادرم متنفرم حتی از اینکه باهاش زندگی میکنم متنفرم همش بهم زور میگه و فقط دستور میده همش تنبیه ام میکنه و منو نادیده میگیرن انگار نه انگار که منم یه انسانی ام هرچی پدرم از حقم دفاع میکنه فایده ای نداره همیشه دعوا دارن باهم یه چیزی بهش بگی دنیا رو برات اتیش جهنم میکنه همیشه یجوری حرف میزنه که ما مقصریم هیچکس به اندازه من بدبخت نیست حتی نمیزارن یه نفس راحتی بکشم کاش مرده بودم تا الان

23 مرداد 1402
داود

والدین ور پریده فقط بهم میپرن . چراباید شاه ماباشن

18 شهریور 1402
دلارا

مادر و پدر من دارن من رو روانی میکنن ولی از همه بیشتر مادرم داره منو روانی میکنه فقط ازم میخواد که واسش کار کنم درسته که یک فرزند باید کارای خونرو انجام‌ بده ولی مادر من بیش از حد بهم کار میده و وقتی من یه کاری انجام‌ بدم انکار میکنه که تو کار شاخی نکردی اگه میخواست منو انقدر عذاب بده پس چرا منو به دنیا آورد واسه همینه که من از کلمه والدین بدم میاد کاری نبود من برای والدینم انجام‌ ندم تولد مادرم بود براش یه کیک دو طبقه خریدم و بهترین کادو ها رو بهش دادم درسته بایدم اینکارو میکردم الان اینارو گفتم نه اینکه من خوبم و این چیزا اینا رو گفتم چون دارم میگم که من این هم واسشون کار انجام‌ میدم و هیچیم از شون نمیخوام اونا باز منو آزار و اذیت میکنن و نمی‌ذارن من زندگی خوبی داشته باشم تولد من شد خالم واسم یه گوشی خريد ولی مادرم برام یه پیرهن گرفت من از کادوی خالم خیلی خوشم اومد ولی جلوی مادرم وانمود کردم‌ که پیرهنی که خودش گرفترو بیشتر ازش خوشم اومد من الان ۱۴ سالمه و دارم این حرفارو میزنم حتی الانم که دارم صحبت میکنم مامانم داره بهم فحش میده اونم بخاطره اینکه یک روز کارای خونرو انجام‌ ندادم اونم بخاطر اینکه مریض بودم انجام‌ ندادم مامانم گفت که تو مریضم هستی باید کارای خونرو بکنی چون تو نوجوونی من بعد برگشتم به مامانم گفتم مامان گفت چیه گفتم من از همون ۶ سالگی تا الان کارای خونرو میکردم و تو بعد این همه سال الان میگی که کارای خونرو انجام‌ بدم ولی من نتونستم فقط بخاطر اینکه سرما داشتمو سرمم خیلیی درد میکرد فقط یک روز کارای خودرو انجام‌ ندادم ناراحت و عصبانی هستی اونم هیچ جوابی بهم نداد و رفت بعد من با خودم گفتم خدایا اگه من بزرگ شدم نمیخوام مثل مادرم شم و اگه شما ها هم بگید که مادرم داشت منو تربیت می‌کرد که در آینده موفق باشم اشتباهه اون فقط بخاطر خودش به من کلی کار میداد که تا صبح انجام‌ بدم 🙁🙁🥺

19 شهریور 1402
دلارا

من این همه حرف رو زدم ولی اینو نگفتم من واقعا از پدرو مادرم متنفرم جوری که میگفتم ای کاش اونا هیچوقت نبودن و منتظرم هر چه زود تر به سن قانونی برسم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم و تو قلبم ازشون انقدر کینه و نفرت دارم که هیچوقت فراموش نمیکنم من سعی کردم‌ اونارو دوست داشته باشم ولی اونا با کارایی که کردن من اصلا بچگی نکردم و الان ۱۴ سالمه و هنوز کارای زیاد خونه با منه بدبخته

25 شهریور 1402
سعید

نگران نباشین همه پدر و مادرهای ایرونی نفهمند و قدر این عشق و محبت ها رو درک نمی‌کنند و از ....

07 مهر 1402
سارا حسینی

من با خانواده پدرم زندگی میکنم همش اشتباهات منو میبینن و بهم حرفای خوبی نمیزنن پدرمم بصورت خودکار به حرف اونا گوش میده و تهدید میکنه قهر میکنه الان حالت های افسردگیو بصورت فشرده دارم تجربه میکنم از 10 سالگی تا الان که 17 سالمه بجز عذاب نتونستم کامل از زندگیم لذت ببرم

10 مهر 1402
ناشناس

از شدت حر ص خوردن ن هرروز انقدر زندگیم مسخره شده که فقط میخوام بخوابم انگار یکچیز ته گلوم گیر کرده ولی هرچی داد میزنم در نمیاد من واقعا خسته شدم واقعا خسته شدم دیگه نمیکشم نمیدونم کیم و دارم جه گوهی میخورم مامانم که راجب همه ی اتفاقات بچگیم خبر داره اصلا براش مهم نیست پدرمم همش داره بهم متلک میزنه و فکر میکنه دانای کله در حالی کهکافت راجب تنها فرزندش نمیدونه اون زنه اصلا من براش مهم نیستم فقط هی هی داره تلاش میکنه بچه ی دوم بزائه و پسر باشه در حالیکه اولی رو به چوخ داده همش تو کارام دخالت میکنه بهم میگه اینکارو کن واااا چرا اون کارو گردی عههههه داری این کارو میکنیییی الاان چه وقت این کارهههه من بچه بودم درسم عالییییی بوددد اواااا من اصلا به مامانم کمک نمیکردم ولی اگر تو نکنی یک بچه ی ظالم و بی رحمی که وقتی ۵ ۶ سالت بود عالییییی بودییی و منم یک مادر تنبل کون گشادو غرغرو هستم که هی پیش شوهر احمقم ناز میکنم اونم عقده هاشو سر بچم خالییی میکنههه که باید کار کنی گوههه تو این زندگیی گوهههه گوهدتو من کارم به جایی رسیده که باید برای خودم ارزوی مرگ کنم میشینن نقطه ضعفمو پیدا میکنن از همونجا وارد میشن خدا خودش به اعمالشون برسه

16 آذر 1402
خسته

پدر و مادرم رو کمی دوست دارم اگبابام بخاطر یه مسئله که داشتم از مامانم دفاع میکردم منو کتک زد و مادرم هیچ واکنشی نشون نداد. هر وقت داخل دعوا ها از مادرم دفاع میکردم مامانم بهم فحش میداد یک بار متر رو خراب کردم و بابام کتکم زد هروز سر مسائل بی خود دعرا میکنن یک بار سر پول و غذا و یک بار سر طلاق آرزو میکنم بابام بمیره چون اون جز فساد واسه جامعه چیزی نیست حتی من داخل سن ۹ سالگی برای اینکه بمیرم قرص می‌خوردم داخل سن ۸ سالگی رابطشون فهمیدم و داخل سن ۹ سالگی بهم تجاوز شد از یکی از فامیلامون الان ۱۵ سالمه اما هیچکدوم از حس های زندگیم خوب نبوده تجاوز من نمی‌دونم چیه بخاطر اینکه یک مادر بی کفایت داشتم

21 آذر 1402
حسین

از چی بگم بشنوید می‌شینید برام اشک میریزد نه کودکی دیدم نه بزرگی دیدم من پدر و مادرم زشتن باعث شدن منم زشت باشم تنفر دارم ازشون چرا اینقدر زشت بودنو منو بدنیا آوردن کلی دختر زیبا هست که نمیتونم نگاشون کنم چون می‌دونم ازم رو بر میگردونن از خدا هم تنفر دارم سهم من میان این همه دلخوشی قراره چی باشه از برادر بزرگتری که تو کودکیم مادرم رو میزد و من بچه بودم و هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم از کودکی که اسباب بازی که دوست داشت و اون زمان 8 هزارتومان بود چقدر با حسرت نگاش میکردم برام نخریدن چون پول نداشتن هنوزم تو این سن اون اسباب بازی جلو چشامه نه پول،نه تیپ نه قیافه نه خانواده درست حسابی دیگه آدم به چی امید داشته باشه از خدا از خانوادم از همه از دنیا بیزارم فقط دلم مرگ میخواد

22 آذر 1402
یوسف

پدری که باعث شد سمت شیشه و متادون برم بنظرتون این پدره هر غذایی میخوردم میگه حرومت وقتی تو خونت هس غریبی زندگی میکنی چطور محتاد نشم .نمیبخشمش ازش بدجور متنفرم

23 آذر 1402
۰۰۰۰

من واقعا خسته شدم از رفتار های مامانم

24 آذر 1402
ناشناس

من پدر مادرم خیلی اذیتم میکنن مادرم همش فوشم میده به بابام میگه یا این از خونه بره بیرون یا من بابامم میگه من برم فوش های رکیک واقعا دارم میمیرم نمیدونم چیکار کنم میخام برم بیرون ذهنم آزاد شه نمیزارن ی حرفو هزار بار میگه خدایا راهنمایی کنید تروخدا💔💔

26 آذر 1402
پروانه ابراهیم پور

منم از پدرم متنفرم حالم ازش بهم میخوره از این بدم میاد که پسر نیستم اگه نمیتونی یه بچشو ساپورت کنه بره بمیره بهتره

05 دی 1402
ناشناس

من سی سال دارم و با خواندن نظرات دیگران کمی دلم سرد. شد. من به همون اندازه که والدبنم را دوست داذم به همون اندازه ازش شان متنفرم هردو. شان منو مریض کردند. خودآگاه به تک خواهرم محبت و توجه و در. نهایت پشتیبانی اضافی حتی حق منم را به اون میدن این برایم درد آور نیست اما اینکه پیش بیگانه ها از من و خلق و. خویم شکایت می کنند دلم آتش میگیره من خسته ام همیشه در. جستجوی جلب توجه آنان بوده ام و بهترین ها را برای همه شان دادم از پول گرفته تا هر. نوع حمایت اما در. مقابل مادرم بر. ظاهرم کمنت میدهد و منو زشت می خواند و به فکر. اون من مسبب بدبختی خانواده ام

06 دی 1402
.

قداست والدین یک اشتباه محض است و مثل دادن برگ سبز برای رد کردن چراغ های قرمزه، اگر فردی کامل بود میشه در نقش والد بودن هم بهش برچسب قداست زد. از عمده اشتباهات والدین عدم انتقاد پذیری . عدم میل به ایجاد تغییرات رفتاری. احساس مالکیت یا کنترل با توجه به فداکاری و از خودگذشتگی برای فرزندان. عدم استعداد یابی مناسب . انتظار جبران خدمت به طرق مختلف. مهمتر از همه فرزند آوری به قصد جفتگیری و غریزه پدر و مادر شدن

10 دی 1402
مهدیه

هرچی تلاش میکنم نمیتونم درستش کنم ، نمیشه ....همه راهکار ها رو امتحان کردم ...‌ دیگه نمی‌دونم چیکار کنم بعضی وقتا فکر میکنم که شاید من اشتباه میکنم و اونقدری که همیشه تحت کنترل بودم دیگه نمی‌دونم چی به صلاحمه و کی برام خوبه کی برام بد ...هیچی از اینکه چه چیزی رو انتخاب کنم، بلد نیستم، می‌خوام بهشون بگم بریم مشاور ولی میترسم...

15 دی 1402
ستایش نیک‌خواه

خوب بود

23 دی 1402
Th

مادرم که همه چیزش اعتیاد بوده.پدرم وضع مالی خوبی داره اما بین فرزنداش تفاوت زیادی میزاره.به پسر اهمیت نمیده.من دوست شون دارم.اما راضی نیستم ازشون.چرا والدین تفاوت بین فرزندان میزارن؟

30 دی 1402
بی نام و نشان

تنفر از پدر و مادر خیلی کلمه ی سنگینیه یعنی چقدر می تونن یه والدین به بچشون آسیب بزنن که طرف همچین حسی رو پیدا کنه من بچه ی اول خانوادم دخترم و ۱۹ سالمه توی زندگیم همیشه ی خدا سعی کردم اطرافیانم و از خودم راضی نگه دارم ،هرچی گفتن بگم چشم اما از یه جایی به بعد دیگه نتونستم تحمل کنم خسته شدم، از تبعیض خسته شدم از خودم نبودن خسته شدم از اجبار از اول زندگیم مجبور بودم به تن دادن به انتخابشون و الان که انتخابشون و رد می کنم طرد شدم مدام از طرف پدرم مورد توهین و خشونت کلامی قرار می گیرم و خانوادم ذره ای بهم اهمیت نمی دن کاش خلاص شم

18 بهمن 1402
ایدا

پدر و مادرم من رو دوست ندارند و به من میگویند کاش تو زندگیمون نبودی من هم خیلی به خاطر این موضوع گریه میکنم من و برادرم دوقولوییم و اون ها فقط برادرم رو دوست دارن و به من محل نمیگذارند مثلا من یک شب انقدر مادر و پدرم اذیتم کردند و زدنم که رفتم تو بالکن و گریه کردم هیچکس هم محلم نذاشت واقعا نمی دونم چیکار کنم کمک کنید و البته ۱۳ساله هستم

24 بهمن 1402
ناشناس

خدا کنه بمیرن هردو یکی لیسانس اونیکی دکترا اندازه الاغم سرشون نمیشه این بی پدر و مادرا از تمام فرصتا منو محروم کردن تازه بدهکارمم میکنن باید قبل بچه آوردن مردمو مجبور کنن چند واحد روانشناسی پاس کنن تا چهار تا حرومی به خودشون اجازه ندن یه روانی زنجیری تحویل جامعه بدن

21 اسفند 1402
محمد

آنقدر از مادرم متنفرم که همین یک حرف تمام حرف منه ( مادرم را دوست ندارم ) حالا فرض کن چیکار کرده بخدا خدارو خوش نمی یاد ......

25 اسفند 1402
ترنم علیجانی

میدونید چیه پدر و مادرا هر کاری دلشون می‌خواد میکنن . مثلا من یه لباس جدید خریدم و اون رو می‌خوام بپوشم .، اما میگن باید موقع تحویل سال بپوشی . شاید باورتون نشه اما من کل روز گریه میکردم . شاید گریه دیگه بچه گانه بود یا اعصابشون رو خورد میکرد من رو مجبور کردن گریه هم نکنم!! منم گریه نکردم اما ناراحتیم طوری بود که از گریه هم بدتر بود ، دوباره باهاشون صحبت کردم اما بدتر دلمو شکوندن همینطوری دارم گریه میکنم ، مخصوصا الان که دارم براتون مینویسم

27 اسفند 1402
Ahura

شاید اگه بهم میگفت بخاطر تمام کارایی که باهام کرده و خلأ های عاطفی که از گذشته تا الان باهام مونده متاسفه شاید شاید بهتر با این موضوع کنار میومدم ولی فقط بهم عذاب وجدان میده که چرا ازش متنفرم منتظر روزیه که بزاره بره و جای خالیشو من حس کنم و من که فقط حس عذاب وجدان دارم که چرا دوستش ندارم

09 فروردین 1403
ناشناس

به نظرم نرماله خود منم با والدینم مشکل زیاد داشتم حتی نفرت نمیذاشتن سبک خودم داشته باشم یعنی بعد 18سال دنیای من تغییر حر من تبدیل به بانو شدم 😍😘 حالا منتظر یه ازدواج عاشقانه ام آمریکایی 😁

12 فروردین 1403
یک بدبخت

پدر من هم 4سال تابستون ،من رو به زور برد سرکار ، از 11سالگی منو برد کارگری کنم که نکنه من تو تابستون برم تو کوچه خیابون ول بشم رفیق بازی کنم ، آخه یکی نبود بگه پدر من سن من پایینه ، اصلا مناسب کارگری نیست ،جوری شده الان با کمر درد ، زانو درد نمیتونم درست راه برم ، همش حصرت اون تابستون هارو می‌خوردم که چرا بچه گی نکردم ، بازی نکردم ، با دوستام بیرون نرفتم ، الان هم که یه شغل جدا برا خودم پیدا کردم ، بعضی وقت تا به روز منو میبره دو باره کارگری ، یعنی میرینه به کارم ، هیچ وقت پدر مادرم رو حلال نمیکنم ، هیچ وقت . تمام.

19 فروردین 1403
Eternity

باسلام برای کمک به خود و در نهایت دیگران رسانه بهترین وسیله است. کتاب والدین سمی را بهتون پیشنهاد میکنم. خیلی کتابای دیگه ام هست میتونید با قیمت مناسب نسخه متنی ویا صوتی کتاب های موثر را در تلفن و رایانه خود داشته باشید برای مثال از طریق کتابراه زیاد حرف زدم خدا به همه‌مان کمک کنه خود من کلافه میشدم از این وضعیت نفرین شده روآوردم به کتاب و مجله و خودتون میدونید دیگه حالا حالم بهتر شده. دیگه من پیشنهادم و دادم انتخاب با خودتونه

20 فروردین 1403
دیانا علیزاده

هیچی بدردم نخورد از همشون متنفرم از خانوادم از ادما

25 فروردین 1403
مینا

سلام وقتتون بخیر من 15سالم من پدرم اصلا منو دوستم نداره واینو هم با کاراش نشون میده همش منو تحقیر میکنه منو مسخره میکنه هیچ احساسی بهم نداره اصلا هم بالا سر من نبوده پدر من وضع مالیش خوبه ولی یه هزار تومنی هم به من نمیده خیلی ازش بدم میاد همش میخوام ازش انتقام بگیرم البته من یه خواهر بزرگتر هم دارم که بین من واون خیلی فرق می ذاره وبه اون محبت میکنه وهمه پول هاش و اون میده ممنون میشم اگر جواب بدید و یه راهکاری به من بدید

27 فروردین 1403
به تو چه

من از خانواده ام متنفرم

06 اردیبهشت 1403
سارینا اسکندری

من از مامانم و با با متفرم چون هم نمیزارن برم بیرون مامانم دروغ میگه بابام همش من میزنه وقتی کاری نکرده باشم

11 اردیبهشت 1403
تسکین

همیشه بهمون گفتن احترام بزرگتر واجبه هیچ کس نگفت احترام کوچیکتر چی میشه؟ ۴۲ سال سن دارم تحصیلات عالی دارم شغل خوبی دارم اما تو مساله ازدواج موندم فقط به خاطر اینکه پدرم حمایتگر نبوده محبتی ازش ندیدم رفتار ایشون تو گذشته نابودگر آینده من بوده

16 اردیبهشت 1403
نگار خسته

خانواده ام اذیتم می کنن به معنای واقعی کلمه محبت نمی کنن بلکه سرکوب می کنن اجازه کارهای مبتدی و خودم را ندارم

18 اردیبهشت 1403
مبینا

مادر پدر من بهم اضطراب شدیدی وارد میکنن و اکثر حرفاشون شبیه تحدید کردنه...خیلی ترسناکه که بخاطر کوچیک ترین کارایی که انجام میدی عذاب وجدان داشته باشی.بچه که بودم زیاد کتک میخوردم ازشون.الانم هر روز صب با جیغو داد از خواب بیدار میشم.با مسخره شدنم روزم میگذره.بدنم یکم چاقه و هردفعه که از جلوشون رد میشم مسخرم میکنن یا گاهی به بدنم ضربه میزنن. انقدر کارایی که برام کردنو میزنن تو سرم که اگه بخوام ازشون ناراحت باشمم فکر میکنم حق ندارم چون برام زحمت کشیدن. ولی یکم که فکرمیکنم متوجه میشم از بچگی ترد شدم و حس اضافه بودن داشتم.خیلی سنگینم و بااارها به خودکشی فکر کردم متاسفانه خانواده مشکلی نیس که بشه حلش کرد

21 اردیبهشت 1403
A Gh

نظرات رو خوندم؛ میتونم بگم 80درصدشون رو درک میکنم چون خودم هم همین وضع رو دارم. من دختری تک فرزند هستم با پدری سمی! حس تنفر و عشقی که همزمان بهش دارم، داره نابودم می‌کنه. هر چی از رفتار هاش بگم تکراریه..همرو اینجا گفتن. فقط یک چیز بود که منو ترغیب کرد اینجا کامنت بذارم اون هم این جمله بود که در اکثر نظرات مشترک بود: «به سن قانونی برسم، از خونه میرم» بگذارید حقیقتی رو براتون بگم! این رویای خامی بود که من داشتم(اگه بخوام راستشو بگم، هنوز هم دارمش) اما هر روز بیشتر میفهمم که توی این22 سال زندگیمو تلف کردم. با این رویا فقط خودمو گول میزنم و از واقعیت فرار میکنم. من فهمیدم هیچ وقت نمیتونم از این زندانی که پدرم برام درست کرده فرار کنم، تا وقتی که زندان بانم زنده باشه. روز و شبی نیست ک مادر پدر لعنتیشو نفرین نکنم که همچین پسری به جامعه تحویل دادن و موجب زجر من و مادرم شدن! نه اونا رو می‌بخشم نه پدرمو! احساس میکنم عمر ارزشمندمو تلف کردم. پدرم به من یه زندگی بدهکاره. به شما هم میگم تو رو خدا با این وعده پوچ خودتونو گول نزنید.با این وضع والدین ایرانی، مخصوصا اگر دختر باشید، هیچ وقت نمی‌تونید از زندانی که اسمشو گذاشتن خونه فرار کنید. هدفون رو تغییر بدید سعی کنید کم کم ازشون فاصله بگیرید فقط برای اینکه خودتون آرامش داشته باشید چون اونا هیچ وقت تغییر نمیکنن. براشون حد و مرز تعیین کنید حتی اگر به حرفتون گوش نمیدن بنده با 22 سال سن به سختی به موقعیت ناچیزی ک دارم، رسیدم. پناهم شده اتاقم و همدمم یه عروسک! برای خودم احساس تاسف میکنم چون فهمیدم با وجود پدرم به هیچ جا نمیرسم!

21 اردیبهشت 1403
شعله اکبری

به دلیل تبعیض وبی عدالتی وفرق گذاشتن بین من وبقیه خواهرها وبرادرم از پدر ومادرم متنفرم

26 اردیبهشت 1403
Kia

سلام من کلا از بچگی تویه خانواده ببخشید ببخشید روانی بزرگ شدم همش جنگ و دعوا و کتک کاری حتی بارها توسط پدرم کتک خوردم از کمر بند و مگس کش بگیر تا هر چی دم دستته حتی با مشت و لگد به جاهای حساسم میزد تازه من اون زمان سنی نداشتم و زیر۹ سال بودم و انقدر پدرم از نظر روانی مشکل داشت ک من رو تهدید میکرد به کشتن و انداختن تو چاه و دراوردن کلیه بالاخره گذشت و مامانم خواست طلاق بگیره ولی به دلایلی مارو پیش پدرمون گذاشت دیگه خودتون ببینین چه بلائی سرمون میاد خلاصه بابام قصد کرد بره زن بگیره و ی زن بابا واسمون بیاره انقدر زن باباعه روانی بود ک نگم ابرومونو تو شهر برده بود کار ب جایی کشید ک ب سن قانونی رسیدم اومدم پیش مامانم زندگی کنم ولی خب مامانمم دل خوشی از من نداشت و منو عامل بدبختیاش میدونست من حتی یبار خودکشی ناموفق داشتم من الانم جز خدا کسی رو ندارم و تو بدترین شرایط دارم زندگی میکنم تو شرایطی ک همیشه تحقیر و انتقاد و هر چی ک فکر کنی و کسی رو ندارم ای کاش ی همچین پدر و مادری هیچ وقت بچه دار نشن که اینجوری یه افسرده رو تحویل جامعه بدن من با این شرایط روحی داغونم دارم درس میخونم کار میکنم و باز هم برای مادرم ناکافیم و این ته بی انصافیه

02 خرداد 1403
آرشیدا عطابخش

من بدبخت ترین آدمم بابام شبا نمی خوابه و میره سر کار بعد میاد ظهر خونه برای اینکه من رژ زدم داد و بی داد میکنه و مادرم را می زنه و تخسیر آن میندازه وقتی من کردم و مامانم هیچ تفسیری نداره و هرچی میگم مامانم تقسیر نداره می گه نه و ادامه میده زدن هاشو . به خدا من بی تخسیر ام بعضی وقتا وقتی شب کاره من خوشحال می شوم ولی وقتی نیست واییییییییییی باید چه کرد .وقتی عصبانی است باید حتما بگم بابا شما درست میگید بابا من تو را دو ست دارم تل آروم بشه به خدا دارم دیوانه میشم و من ومامانم هرروز حالمان بدتره بعضی شب ها یا ظهر ها وقتی خیلی عصبانی میشه من و مامانم رو از خانه میندازه بیرون و ما میریم خانه‌ی مادربزرگم و بعد معذرت میخواد و میایم خانه و الان که شب کاره قبلش حسابی دوامون کرده و رفته مامانم اتاده رو تختم و حسابی حالش بده و زنگ زدم به مادربزرگم که بیاد بریم دکتر.من یه دختر ۸ سالم و آلن که مدرسه ها تمام سده من حالم بد تر شده و باید ۴ ماه صبر کنم تا از این خانه بروم و راحت تر بشوم و دیگه کمتر استرس داشته باشم وقتی مدرسه ها بود و بابام عصبانی میشد من هداقل فرداش می رفتم مدرسه و حالم بهتر بود.به خدا هر روز دارم آرزو می‌کنم ازدواج کرده و از این خونه برم و دیگه نه من برم خانه ی مادرم نه آنها بیاند خانه ی ما من تک فرزندم و بسیار ناراحتم خوش به حال کسانی که خاهر و برادر دارند حداقل وقتی بابام عصبانی بود و مامانم رو تخسیر می‌گذاشت خواهر یا برادرم مصل کوه پشتم بود و ازم مراقبت می کرد کمکم کنید به قرآن

13 خرداد 1403
دختر بی خانواده

سلام کسی که بتونه درکم کنه ندارم حاضرم بمیرم دیگه نبینمشون همش داد بیداد فحش کتک الان ۱۴ سالمه و همش بدبختی میکشم چندبار به خودکشی فکر کردم ولی نمیشه دیگه اشک چشام خشک شده افسردگی گرفتم روانی شدم

25 خرداد 1403
سینا

بچه که بودم پدر مادرم ولم کردن با ۲ تا برادر بزرگ ترم کلا یادمه تو ۹ ماه ۳ یا ۴ بار بهمون سر زدن موقعی که می‌خوابیدم خواب می دیدم مادرم مرده وقتی بیدار میشدم گریه میکردم و یک غم خیلی شدید همراهم بود که فقط با گریه موقتا آروم میشد الان ۱۸ سالمه و خیلی حالم بده احساس میکنم یه چیزی کم دارم ولی نمیدونم اون چیه از پدر و مادرم متنفرم تو سن ۱۲ سالگی مورد آزار جنسی قرار گرفتم و همش به این فکر میکنم مگه وظیفه پدر مادر این نیست که از بچه مراقبت کنه پس اون موقع کدوم گوری بودن که الان باید عاشقشون با شما لطفاً کمکم کنید پیش روانشناس نمیتونم برم

28 خرداد 1403
ناشناس

فقط دوست دارم این ۸ سال تموم بشه و به سن قانونی برسم و از این خونه برم و واسه خودم یه زندگی جدید درست کنم.

05 تیر 1403
بی نام ‌‌

سلام درسته که خانواده هامون بعضی وقتا مارو تخریب میکنن یا قلبمون رو میشکنن ولی این دلیل بر این نمیشه که ماهم توی روشون وایسیم متاسفم برای اون کسی که اومد نظر نوشته که برید ورزش رزمی یاد بگیرید بیاید پدر مادرتون رو بکشید آخه بی عقل چطور وجدانت قبول میکنه که پدر ومادری که برات زحمت کشیدنو‌ بزنی؟ میدونی خدا چی گفته گفته پدر ومادر حتی اگه کافر هم باشن باید احترامشونو‌ نگه داشت دلم به حال والدین‌ بدبختتون‌ میسوزه دیگه نمیدونن‌ چه گرگ صفت هایی رو تحویل جامعه دادن بدبختا اگر پدر مادرتون نبودن که الان عرضه نداشتید زندگیتونو‌ جمع کنید وای به حال و روزتون‌ تو قیامت خدا

22 تیر 1403
مینا

من از خانواده ام متنفر نیستم و نمیخوام باشم ولی در کودکی دوست مجازی پیدا کرده بودم و منو از لحاظ جسمی تنبیه میکردن و باعث صدمه زدن به روح و روان شده بود که باعث فکرد کردن به خودکشی شده بود و به جسمم صدمه میزدم ( پوست دستم رو میکندم) ، خیلی اوقات احساس میکنم بین من و خواهرم فرق قائل میشن سر خیلی چیز ها ، خیلی تظاهر به خوب بودن کردم ولی بیشتر اوقات تو خودم غم هام رو می‌ریختم و شب ها بعضی اوقات شروع به گریه کردن میکردم و سرم منفجر میشد ، خیلی دلم پره و همینطور ذهنم ، از فرقی که قائل میشن بدم میاد و هر موقع بهشون میگم چشم پوشی میکنن و میگن نه ما اینطور نیستیم چرا اینطور فکر میکنی،فقط خیلی خسته شدم از لحاظ روحی و جسمی ، چیکار کنم؟؟

22 تیر 1403
پریا

بیشتر اوقات از پدرم متنفر میشم از بچگی منو تنبیه می‌کرد ، میزدم و به من فحش می‌داد ، الان هم منو تهدید به زدن میکنه و همیشه بهم فحش میده و بیشتر اوقات پیش مادرم پشت سرم حرف میزنه و میگه من نمیفهمم و بیشعورم هیچوقت درست ساپورتم نکرده و تشویقم نکرده ، جدیدا مشکلات خانوادگی زیاد شده ، والدین چیکار کردن که باعث شده اینقدر بچه ها از خانوادشون متنفر باشن، خودم از خواهرم متنفرم چون من بهش انرژی مثبت میدم و ساپورت میکنم و اون گند میزنه به همه چیزم و هیچ حرفی نمیزنه درباره و از من بزرگتره

05 مرداد 1403
باران

این راه ها برای بزرگ تراست ک مستقل زندگی میکنن ما بچه ها که تو خونه مادر پدرمون زندگی می‌کنیم و زورمون به هیچی نمیرسه چی بگیم

25 مرداد 1403
رضوان فلاح

من دختری 12ساله ام که خیلی از دست خوانواده ام ناضی هستم من نمیتونن طاقت بیارن و می‌گویند که من تورو عروس میکنم ومن که آرزو دکتر شدن دارم و رسم واقعا خوبه و می‌خواهم از کنارشان بروم میخوام سرپرستیمویک خوانواده خوبی برعهده بگیرد

29 مرداد 1403
ناشناس

دلم میخواد یک نفر منو از این خونه نجات بده ...

03 شهریور 1403
خسته

سلام من واقعا خستم از دست مادرم دلم نمیخاد چیزی بهش بگم ...مامانم همیشه دعوا راه میندازه هر چی از دهنش در میاد میگ لطفا میش کمک کنید تا از دستش خلاص بشم

15 شهریور 1403
یکی ادم با جنسیت دختر

من و داداشم هر کاری هم ک بکنیم واسه بابامون کافی نیستیم من ۱۳ سالمه و داداشم ۲۳ اون اصلا بابا ک نیست کاری میکنه همش بگم ک ازش متنفرم من و داداشمو زیادی محدود کرده و ازمون انتظارات زیادی میخواد و مارو با این و اون مقایسه میکنه و همش میگه ک بار اضافی هستی با بیعرضه هستی ازش متنفرمممممم ولی مامانمو دوس دارم

18 شهریور 1403
ناشناس

هیچ وقت باورنمیکردم که یه روزی ازپدرومادرم متنفربشم بچه حقش اینه که تویه محیط آروم بزرگ بشه ولی ازونجایی که یادم میاد شاهد دعوا و کتک کاری های پدرومادرم بودم تابه امروز که17سالمه و مقصرهمه ی اینا پدرومادرمن

30 شهریور 1403
تنها

من واقعاً از خانواده ام متنفرم

05 مهر 1403
ناشناس

لعنت به والدینی که مزد و تلاش بچه 17 ساله رو میدزدن بعد مسخرش میکنن که هیچی نداره تو زندگی

16 مهر 1403
S.t

پدر و مادر قابل تغییر نیستن دوستان، سعی نکنید بهشون بفهمونید‌ عامل تمام بدبختیاتون هستن، چون اونا تغییر نخواهند کرد، کسی داره این جمله رو میگه که از همون زمانی که پاشو تو این جهان بی عدالت گذاشته یک پدر و مادر سمی داشته، اونا گاهی هم میدونن دارن اشتباه میکنن، فقط نمیخان بپذیرن. این وسط فقط ما داریم پیر میشیم. ۱۷ سالمه و هنوز یه جمله خوب ازشون نشنیدم که تعریفم بدن یا چیزی، همیشه در حال تحقیر و نا امید کردن من بودن، که ببشترش از سن اوایل بلوغم شروع شد و الان دیگه اوجشه، حس میکنم به ته خط رسیدم، توانایی گوش دادن به حرفاشون رو ندارم، گاهی به فکر خودکشی میوفتم اما جراتشو ندارم،اونا نمیدونن من تلاش میکنم زندگی کنم، من هنوز تلاش میکنم درس بخونم، من با وجود این شرایط سعی میکنم وظایفمو انجام بدم ولی روی من برچسب یک آدم تنبلو‌ میزنن، من تلاش میکنم "زنده" بمونم، ۱۲ سالم بود که به خودم قول دادم خودکشی نکنم، من خیلی سختی کشیدم و دارم میکشم. فقط همینو میتونم بگم: پدر و مادر قابل تغییر نیستن".

21 مهر 1403
سناز

اگه عشق بورزیم به خودمون پ کی هوامون رو داره؟ دلم به کی خوش باشه هوامو داره؟ چرا؟

27 مهر 1403
باران سیاری

پدر و مادرم همیشه برای اینکه برام چیزی بخرن یا منو ببرن جایی برام شرط هایی میگذارن که منو آزار میده. یه خواهر کوچیکم دارم که همیشه از اون حمایت میکنن و همیشه حق رو میدن به اون. همیشه همه کار براش میکنن و اعتقاد دارن که کاری برای اون انجام دادن کار بسیار آسونیه اما برای من خیلی شرط و شروط داره. میگن اون کوچیک تره بیشتر نیاز داره.من الان ۱۶ سالمه و از زمانی که ۷ سالم بوده و خواهر کوچیکم به دنیا اومده خودم رو یک آدم بدرد نخور میشناسم که هیچ کس منو دوست نداره. همیشه بخاطر اون منو به شدت دعوا میکنن. چیز دیگه ای هم که خیلی منو آزار میده خواهرم خیلی بد اخلاقه و من تو بچگی خیلی خوش اخلاق بودم اما پدر و مادرم همیشه خوش اخلاقی اون یادشونه و بد اخلاقی من. همیشه احساس میکنم سر راهی هستم و این خیلی منو آزار میده. ترو خدا یکی به من بگه چیکار کنم😫

27 مهر 1403
باران سیاری

هروقت میرم تو کانال ها و گوگل و... حرس میخورم و اشکم در میاد که چرا پدر و مادرم اینجورین از بچگی برام جا افتاده که من یه انسان بدرد نخورم. برام خیلی کم کاری کردن و اصلا بهم اهمیت ندادن و همین باعث پایین اومدن اعتماد بنفسم ، ترسو شدنم و استرسی شدنم شده. حتی جوری شده که اگه حتی خواستم برم بیرون از اتاقم اب بخورم میترسم و میرم از تو حموم که روبه روی اتاقم هست آب میخورم. حتی اگر یه خواسته کمی داشته باشم جرات نمی کنم بهشون بگم. الان احساس میکنم افسردگی گرفتم. یه خوار کوچیکم دارم که همیشه خبرچینی منو پیش مامان بابام میکنه و اوناهم با به شدت دعوام میکنن یا کتکم میزنن. قبول هم ندارن که برام خیلی کم گذاشتن. نمیدونم به صورت عمدی یا غیر عمدی نقطه ضعفم رو پیدا کردن و اذیتم میکنن. فکر میکن معلمم هم از این موضوع با خبر شده. چون من با اینکه دانش اموز زرنگی هستم بیشتر تمرین های ریاضی رو هر چقدر هم اسون باشن اشتباه حل میکنم.اینجا فقط دوست صمیمیم و معلمم پشتمه امید وارم اونا بتونن یه کاری بکنن وگرنه من افسرده میشم

28 مهر 1403
فاطمه

از مادر و پدر و خواهر کوچیکم متنفرم فقط میتونم بگم وقتی میبینمشون یا یک کلمه ازشون میشنوم حالم بهم میخوره. هرچند که امکانات مورد نیازم رو برام فراهم میکنن. حتی میشه گفت من تو خونه جرات اینکه چیزی ازشون بخوام رو ندارم. شب و روز کارم شده گریه کردن یعنی انقدر گریه کردم که چشمام پف کرده. من الان ۱۲ سالمه و از اینکه خانواده دارم بسیار ناراحتم. البته که دست خودم نبوده و زندگی الانم هم دست خودم نیست. یادم به داستانی افتاد که میگفت افرادی توی ماه زندگی میکردن که خانواده نداشتن و تنها بودن. کاش منم یکی از اونا بودم. اون دوستی که گفته معلمم هم فهمیده پدر و مادرم به من استرس وارد کردن، برای منم این مشکل پیش اومده. من فعال ترین و زرنگ ترین دانش اموز کلاس از نظر معلمم. کاش میشد حتی با خانواده دوستم زندگی کنم چون از روحیش مشخصه که خونوادش چه رابطه ای باهاش دارن. دختری هست آروم و بی استرس. اما من یک دختر استرسی با اعتماد به نفس پایین هستم. میشه راهنماییم کنید نمیتونم برم پیش روانشناس. احساس میکنم واقعا افسردگی گرفتم.

29 مهر 1403
مریم محمدی

سلام من خانمی ۴۵ ساله هستم خانه پدری برای من جهنمی بود که مادرم ساخته بود من هرروز با نفرین فحاشی وکتک های مادرم روز را به شب می رسوندم نمی تونم این همه طلم وستم این مادر رو فراموش کنم مادرم منو نابود کرد خدا ازش نگدره دائما بین منو برادرهام تبعیض می گذاشت وپیش برادرهام منو فاحشه بدکاره وبی بند وبار می خوند فحش ها عادی بود ودهنش دائما به فحش باز بود مرا آنچنان کتک می زد که آثار کتک هاش هنوز روی بدنم است مادرم مرا خورد وتحقیر می کرد واز خرد شدنم به آرامش می رسید حالا که خودم دختری دارم لحظه های خانه پدری مثل فیلم سینمایی جلو چشم من است نمی تونم فراموش کنم که چطور پیش هم سالانه مرا تحقیر می کرد چطور به صورتم سیلی می زد

29 مهر 1403
مریم محمدی

اینها که می نویسم خدا شاهده قطرهیی از دریا مصیبت منه چطور فراموش کنم که فحش های زشتش رو که وقتی بهم می داد که برادرهای بزرگم از خجالت چهره در هم می کشیدند پیشمان دور می شدند وباز مادرم در حالی که دندان هایش را نشان می داد زیر لب مرا نفرین می کرد چطور فراموش کنم که حق هیچ چیزی در این خانه را نداشتم چطور فراموش کنم که مادرم با من مثل یک حیوان برخورد می کرد به خدا قسم تا ۱۳ سالگی حتی طرف غذای من با خانوادم فرق می کرد حتی می بردم طرف رو قائم می کردم تا پیدا نمی کرد غذا برام جا ممی کرد احساس می کردم من با برادرهام فرق دارم هر موقع با پدرم دعوا می کرد منو کتک می زد هر موقع مهمان می آمد وخسته می شد منو با شلنگ می زد هر موقع برادرهام ادیت می کردند با ز منو اینقدر می زد که خودش آثار کتک‌ هاشو مرحم می گداشت. وپیش همسایه ها می گفت از پله افتادم فحش هاش آنقدر زشت زشت زشت بود که حاضر بودم زمین دهن باز کنه ومرا به بلعد مرا نابود کرد نابود طوری که شاید باورتان نشه هر گز نتو نیستم با کسی دوست بشم. هر گز نتونستم به کسی اعتماد کنم استرس واضطراب وتنش وحقارت وترس از زنه رو دارم حقارت شدید از دخترها یی که هنوز ازدواج نکرده آند وترس از زنهایی که قد بلند وهیکلی هستند وشاید براتون مسخره بیاد که در هنگام بر خورد با آقایون احساس آرامش وامنیت می کنم. چون باور دارم اگر یک خانم حد وحدود خود را بداند وبا وقار ومتین رفتار کند تو جامعه مشکلی پیش نمی آید ( البته این نظر منه )

12 آبان 1403
ن. ا

من 43 سالمه و از والدینم متنفرم. چون همیشه ایرادگیر و افسرده بودن و هر چی خوب رفتار کردم باز هم با شوهر و مادرشوهرم با بی ادبی و بی ملاحظگی رفتار می کنن. ازشون متنفرم. خودشون در کودکی بخاطر بیماری هاژ اعصاب و روان نتونستن برای من خونه شاد و امنی بسازن. الان هم که بزرگ شدم کار می کنم و ازدواج کردم و دو بچه دارم باز هم به کارم کار دارن و اذیتم می کنن گرفتاریهاشون رو همیشه از هر نوعی باشت من حل می کنم ولی اونها همیشه مایه ابروریزی و ناراحت کردن شوهر من و خانواده اش هستن. مدام ایراد می گیرن این اینطور به من نگاه کرد اون این حرف رو زد و.....

20 آبان 1403
مریم ملک

همین قدر که آدم مطالعه میکنه و آگاه میشه که چنین والدینی هستن و تو تنها نیستی کمی به ادم ارامش میده و اینکه اونها حتما بخاطر آسیب‌هایی که دیدن و در گذشته هم سطح اطلاعات و آگاهی و سواد و فرهنگ پایین بوده و همه اینا منجر شده که این ها با بچه هاشون ایجور رفتار کنن و بلد نیستن و البته خودم هنوزم دارم از دستشون زجر میکشم ولی با مطالعه یه مطلب کوتاه هم آدم کمی آروم میشه و میفهمی که نباید توی حرفاشون گیر کنی و بهتره مثل یه کودک نابالغ بی فرهنگ بهشون نگاه کنی باز زیاد اعصابت خرد نمیشه

02 آذر 1403
تنهای تنها

سلام به همه دوستان عزیز من در زندگیم سختی های زیادی رو کشیدم . اما تحمل کردن هم حدی دارد مادرم چون مادرش بین بچه هاش فرق میگزاشت همون کار هم با من میکنه و انتظار داره نفهمم، انتظار داره هر چی میگه بگم چشم ، مطیع اون بشم و البته تمامی اشتباهات و تصمیم های غطش رو میندازه گردن من و فکر میکنه من مشکل دارم . در صورتی که دکتر هم رفتیم و قرصی نداد . گفت مادرتون باید چند جلسه بیاد که اونم نرفت اصلا،همه جا سعی داره ابروی منو ببره و منو خورد کنه و واقعا رو مخمه و خستم کرده بسیار زیاد. بابام هم مثل خودش داره میکنه و من از این بابات ناراحتم

05 آذر 1403
حدیث

واقعا که لعنت به پدر و مادرای ایرانی که هیچ ... نیستن. هیچکس تو زندگیم حمایتم نکرد به جز خواهرم.اگه نبود من و خواهر کوچیکم دق میکردیم. حتی پدر و مادرم حاضر نیستن ۲۰۰۰تومن برا ما سه تا خرج کنن. یعنی من و خواهر بزرگم تو فضای مجازی کلاس خصوصی میذاریم که یه درامد داشته باشیم شکم گرسنه مونو سیر کنیم. البته خوراک و وسایل خیلی واجب رو برامون فراهم میکنن اما اون رضایت قلبی که باید داشته باشم رو ندارم. حتی منو تو یه مدرسه دولتی گذاشتن که نخوان پول بدن. عوضش تو یه خونه ی بزرگ با ماشین گرون و مادرمم با کلی طلا و النگو زندگی میکنن. حتی ما بمیریمم براشون مهم نیست. ان شاءالله که هر چه زود تر جون بدن و داخل پایین ترین درجه ی جهنم جا داشته باشند. کاش خودم و خواهرام یه در امد مناسب داشته باشیم و یه خونه مناسب خودمون بگیریم و جدا زندگی کنیم . اوکی میشه دیگه از کلاس خصوصی هم درامدی مناسب زندگی داریم و خودم و خواهرام عشق میکنیم😍

18 آذر 1403
ناشناس

من الانم که ب سن قانونی رسیدم و بزرگ شدم هم از دست مادرم ارامش ندارم بشدت منو کنترل میکنه،من با مادرم زندگی میکنم اونا از هم جدا شدن و پدرمم شرایطش طوری نیست که برم پیشش بمونم,من دانشگاه درس خوندم ولی چه فایده نمیزاره هر جایی برم کار کنم همش ایراد میگیره و فکرش خیلی منحرفه،حتی با دوستامم نمیتونم برم بیرون مگر اینکه اونارو بشناسه،من فکر میکنم ادمی که گذشته ش پر از لجنزاره میتونه اینقد بدبین و شکاک باشه،واقعا یروزایی به یه جایی میرسم که دوس دارم ناپدید شم،واقعا نمیدونم چطور از این زندگی خلاص شم،خانواده خوب یه شانسه که من ۱درصد هم شانس نداشتم

27 آذر 1403
ناشناس دختر

درود با تمام احترامی که برای پدرم قائلم باید بگم که اصلا بلد نیست محبت کنه و لحن گفتارش به شدت رو اعصاب . بلند و استکباریه هرگز با من جوری رفتار نکرد که حس کنم ارزشمندم و همیشه بهم میگه به هیچ جایی نمی‌رسم و برچسب کافی نبودن بهم میزنه با اینکه معدلم همیشه بالاست و تمام تلاشم این بوده که منو دوست داشته باشن فکر میکنم بچگیه سختی داشته و واسه منم سخت کرده همه چیزو ولی چجوری میتونم تحملش کنم ؟

01 دی 1403
متین

انقد از پدر مادرم آسیب روحی روانی خوردم الان توی سن بزرگسالی نمیتونم زندگی کنم شکننده شدم و به سرعت اشکم درمیاد ضعیف شدم و دیگر تنوان ادامه دادن ندارم چندبار خواستم خودکشی کنم اما نتونستم حتس جرئت خودکشی هم ندارم.خانوادم و خواهربرادرانم طردم کردن.با اینکه همیشه کنارشون بودم.

02 دی 1403
حدیث

خاک تو سر من که دارم با اینا زندگی میکنم نظرم درباره خواهر داشتن اونم بچه وسط بودن ۱۰۰درصد تغییر کرد. یه مدته هرچی خوبه برای خواهرامه البته که خواهرم عاشق منه منم اینو میفهمم اما دوست دارم تو دل مامان و بابام یه جای کوچولو داشته باشم واقعا که خدارو خوش نمیاد با بچه ۱۲ساله این رفتارای کثیف رو میکنن.واقعا نمیدونم چی بگم هیچ توجهی به من نمیشه من بدبخخت ترین فرد هستم. چرا میگن مادر و پدر بیش از هرچی به درد میخورن؟حاضر نیستم برای پدر و مادرم ۱ریال خرج کنم. چرا باید آرزوی محبت پدرومادر به دل من بچه بیفته؟😔😔 شما قضاوت کنید، واقعا منطقیه اگه شما جای پدر و مادرم بودین همین بلا رو سر من میاوردین؟ حالم از دستشون خوب نیست مریضم بدنم ضعیفه حالاحالاها دارمش. امیدوارم مادرم کمی بهم محبت کنه که حالم زودتر خوب بشه.واقعا من هنوز برای این خیانت ها کوچیکم. ۴سال دوم زندگیم کامل از پدرم جدا بودم و ناراحت بودم ۲سال بعدشم مادرم‌ خیلی شیفت میداد برای اونم ناراحت بودم. الان پشیمونم که چرا ناراحت بودم.حق من نیست واقعا.حق من نییییییییست😠😣😣😭

03 دی 1403
حدیث

فقط میتونم بگم فکر میکنم منو از تو خیابون پیدا کردن . احساس میکنم تو خونوادم وجود خارجی دارم چون مثل یه مجسمه هستم که هیچ کس نگاهشم نمیکنه

21 دی 1403
روزی خواهم رفت هر جا جز خاورمیانه

این که انتظار داشته باشیم روزی پدرو مادرای سمی ازمون معذرت خواهیی کنن یک مبحث افسانه ای هست مگه اینکه خودشون نیازمند این بشن که ازشون پرستاری کنیم ولی ...مشکل اینه من همونروز که نیازمند من میشن دیگه پیششون نیستم دیگه اسم و شهرتمو تغییر میدم حتی تواناییم باشه میگم خانوادم خیلی وقته مردن ۱۹ سال سن دارم همیشه گوش شنوا شدم برای هر دردشون مادرم که از بچگی با پدرو مادر خرابش مشکل داشت مثل تروما شده براش ازدواجش هم زوری بوده از زمانی که یادمه هر روز خاطرات تکراری رو برای من تکرار میکنه و میگه وقتیم شکایت و اعتراض میکنم میگه پس من به کی بگم یکی نیست بگه پس منه ...کی جوونی کنم پدر هم که نقش مجسمه داره و کافیه یک دعوایی با مامانم داشته باشه به اضافه خاطرات گوه بچگی مادرم باید حرصای درگیریشونو هم تحمل کنم رفتار پدر هم که با خودم شبیه اینایی هست که فکر میکنن خودشون زیادی بی عیب و نقصن و بچشون هیچوقت نمیتونه شبیهشون شه انتقاد انتقاد از بس قرصای ارام بخش میندازم از بس اروم میشینم گوش میدم اخرش فریاد میزنم روانی شدم و دیگه دست از خانواده های ایرانی و فارس زبان و خاورمیانه ای خسته شدم اگه قراره بچه بیارین مثل خودتون روانی بشه ای کاش هر روز روز مرگتون باشه و من از دست همتون تمام بشم که من در طی ۱۹ سال چیزی جز گریه..درد.غر زدنای مادرو شنیدن انتقادای مسخره ی پدر چیزی نفهمیدم چیزی نفهمیدم و هر روز من با قرص و مسکن صرف میشه و روزی جوون میشم که یکی سر قبر پدرو مادرم بشینم و دومی اینکه از ایران و خاورمیانه ی خراب شده برای همیشه برم و هر مملکتی برم از ایرانی جماعت که پر از تروما هست فرار کنم

21 دی 1403
روزی خواهم رفت هر جا جز خاورمیانه

یک چیزی هم که جا موند بگم اینه هیچوقت ازدواج نمیکنم و نسل انسان های روانی رو ادامه نمیدم این نسل روانی باید یکجا منقرض بشه یکجا باید تموم بشه من ازدواج نمیکنم من بچه دار نمیشم چون میدونم هیچ محبتی نیست نه به شریک زندگی نه به بچه من شاید در نهایت گوشه ی تیمارستان برم و پدرو مادر عقل و هوش کم بگن =ای خدا ما اخه به بچمون چیکار کردیم بهمون فحش میده بهمون میگه ازت متنفرم مادر من پدر من تنفر چیز کمیه من حالت تهوع میگیرم وقتی اسمتون و چهرتون به ذهنم میاد وضعیت خراب شده هم طوری نیست راحت بشه هکتار ها ازش دور شد ولی ممنون از پدرو مادرم چون تکلیف زندگیم مشخصه ۱یا خواهم رفت ۲یا خواهم ماند و گوشه ی تیمارستان پیدام میشه ۳یا از پشت بام خواهم افتاد ناگهانی نیازی هم به مشاوره و روانشناس نیست بگه نفس عمیق بکش تا حالا هزاران روانشناس خودشون بردن اخرش روانشناس روانی تر چی گفته باشه خوبه؟ گفته سعی کن تحمل کنی گفته سعی کن بگذری گذشت کن به اینده نگاه کن کم نیار نه ...توی روانشناس هم نمیفهمی تو هم با پدرو مادرایی چون مثلا توی مذهب گفته پدرو مادر نمیدونم والاتر و با ارزش ترن بهشت هم بره دست مادرا و پدرا من میخوام برم جهنم صرفا جهت اینکه روی دیدن اینارو حتی در دنیای اخرت ندارم راضی بودم بچه پرورشگاهی باشم که طعم پدرو مادرو نچشیده و نمیدونه پدرو مادر ایرانی چیه هر کیم پدرو مادر خوب ایرانی داره برام مهم نیست از خدا گلایه دارم از همه گلایه مندم از خودم و وجودم متنفرم از زندگی متنفرم از همه و همه متنفرم

05 بهمن 1403
سارا احمدی

با پدرم بحسم شد سر رنگ کردن مو گفت مو هاتو رنگ کردی میکشمت میخوام رنگ کنم وه اگر خواست بهم آسیب برسونه با چاقو به شکمم بزنم ولی نمیدونم کجا بزنم خیلی آسیب نبینم

05 بهمن 1403
حدیث

باز هم خوبه تو ۱۹ سال سن داری میتونی یه فکری برای خودت بکنی که ازشون جدا شی مایی که هنوز ۱۰ یا ۱۲ سالمونه و بچه حساب میشیم چه خاکی تو سرمون کنیم؟ تا چند روز پیش اعتکاف بودم اما وقتی خواهرم اومد دنبالم و وارد خونه شدم و مامان بابامو دیدم یه انرژی منفی بهم وارد شد حالا هم که انقدر براشون مثبت بودم ولی ی جوری باهام برخورد میکردن و این مدت بهم فشار روحی اومد مریض شدم افتادم یه گوشه😔 بدبختی داریما😣

07 بهمن 1403
ب ف

سلام، مادری هستم 49 ساله و شاغل، دارای دو دختر 20 و 14 ساله. دختر 14 ساله من امسال کلاس نهم هست. قبلا بسیار رابطه خوبی با من داشت و من بسیار بهش محبت میکردم طوریکه اطرافیان همه میگفتند چرا انقدر لوسش میکنی و ...، درسش نسبتا خوبه و برخلاف خواهر بزرگترش که هر شب امتحان من باهاش تا صبح بیدار میموندم و ازش دزرس میپرسیدم و خیلی وقتها به دعوا می کشید...دختر کوچکترم همیشه خودش درس میخوند و اصلا دوست نداشت من ازش درس بپرسم و نمراتش 17 به بالا بود. فروردین امسال امتحانات میان ترم کلاس هشتم را داشت و سر امتحان ریاضی برخلاف میلش ازش چند تا سوال پرسیدم که بلد نبود و باهاش دعوای کلامی کردم و چند تا نمونه سوال دادم حل کنه که زیر بار نمیرفت و من گفتم باید حل کنه تا بعد بخوابه، خلاصه با اکراه از ساعت 9 شب تا حدود 12 شب حل کرد و اشکالاتش رو برطرف کردم و آخر شب با بدخلقی و گریه خوابید. حدود یک هفته بعد دندان درد شدید گرفت و بعد از عکس از دندان گفتند به عصب رسیده باید عصب کشی کنه، دخترم بخاطر فوبیا هرگز به دندان پزشکی نرفته بود و هر کاری کردیم پیش هر دکتری رفتیم حاضر به همکاری نشد. بعد از اون باشگاه و کلاس زبانش رو هم ول کرد. امتحانات خرداد ماه اگر من ازش میپرسیدم درس خوندی یا نه؟ داد میزد که الان میخاستم برم بخونم ولی چون تو گفتی دیگه نمیرم..نمراتش هم خیلی خوب نشد. کل تابستان را گریه کرد که برای من یک کاری بکن، منو ببر دندانپزشکی که فقط با دارو عصب کشی کنه، منو ببر باشگاه ولی تو باید برای من یک هم باشگاهی در رشته ای که من دوست دارم در باشکاهی که من دوست دارم در ساعتی که من دوست دارم پیدا کنی، رابطه اش با دوستاش خراب شده و تنهاست. حتی تابستان گفت میخام برم آرایشگاه کار کنم!! اوایل من مخالفت کردم بنا به اصرارش گفتم برو..ولی بخاطر کم رویی نرفت. امسال کلاس نهمه، رسما درس نمیخونه، ترس از دادن کنفرانس سر کلاس داره هر بار میگه بیا مدرسه به معلم بگو من کنفرانس ندم، من رفتم قبول نکردن، هر روز به من فحش میده میگه تو نتونستی معلمو راضی کنی من کنفرانس ندم، نتونستی دندانپزشک پیدا کنی که فقط با قرص و شربت عصب کشی کنه، نتونستی هم باشگاهی برای من پیدا کنی...بلد نیستی ...... پس به چه دردی میخوری..ازت متنفرم..همینجور که من دارم عذاب میکشم نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره..به قدری بدرفتاری میکنه هر روز در خانه با من دعوا و فحش کاری داره، برای من آرزوی مرگ میکنه، هر چی میخام ببرمش تفریح و ...میگه من با تو بهشت هم نمیام، چنان در خانه جیغ و داد میکنه و عربده میکشه همه چی رو پرت میکنه و میکوبه که همسایه ها هم معترض شدند. رفتارهاش عین زهر مداوم هست هر چی ازش سوال میکنم مگه من چه کار کردم؟ با گریه و داد و بیدا میگه زندگی منو نابود کردی، حال منو خراب کردی، من هیچ دوستی ندارم و ...خلاصه جواب واضحی نمیده ولی به نظرم همه چی از همون شب امتحان ریاضی شروع شد. لطفا کمک کنید.

08 بهمن 1403
یه بنده خدایی

سلام ممنونم از رهکارتون من ۱۴ سالمه و خب الان فکرکنم والا پدر بزرگ مادربزرگ هاهم میدونن کردش لزوما چیز بدی نیست حالا من جالب اینه سر یه موضوع بی اهمیت امروز رسیدیم به صحرای کربلا که نگم براتون یعنی یه جوری شدم که تا یک ساعت از گریه نفسم به خدا بالا نمیومد اوتم همین یک ساعت قبل اتفاق افتاد که دارم براتوت مینویسم یعنی به نظر من این کار خیلی بده که خودت برا بچت عکسای بی ای اس رو بخری و بعد ازش به خوای عوسای تکی رو پاره کنه و اگر نکنه تحدیدش کنی و از اینکه مثلا رو یکیشون کراشی آتیشی بشن آخه من چه گناهی کردم حالا تازه این یه نمونشه حتی از دیدن اتینه تو تابستون و حتی فیلم کره ای هم مایک سره بحث داریم و الانم یکسره هیت میدن اینا کین تو از اینا خوشت میادو ماز اینا متنفریم و یعنی چیو و... تازه لین یه نمونشه پن واقعا چه گناهی کردم با این سنم باید به جورای ماهی چندین بار کلی گریه کنم والا دوستام هزارتا غلط میکنن والدینشون هیچی نمیگم حالا من نمیگم اینجوری ولی نه اینکه سر چهارتا علاقه شخصی انقدر آدم بخواد عذاب بکشه به خدا خودشون مجبورم کردم بااینکه انقدر برام سخته عوس های تکی بی تی اس رو ریز ریز کنم خدایی خیلییییی آسیب دیدم یعنی جی واقعا گوشمم از این حرفا پرههه به خدا که آی برا خودته و... خودشون دیدن دریام هنه بیست هنه از اخلاقام راضی پس قطعا با ابن جیزا تمیخواد بهم آسیبه برسونه ضمن اینکه خیلی هم برا سخصیتم کمکم کرده فقط تو خونه ازم نمیدونم چرا انقدر ایراد میگیرن من از انتقاد بدم نمیاد ولی هیچیزی حدی داره به ناخق به آدم اتحام میزنننو... خداییش خیلیییی حالم بده دیگه بریدم از وقتی بزرگ شدم مدام هنین آش و همین کایگسه بابا به خدا یه حدی داره هرچیزی منم دیگه بریدم خداییش الانم اومدم اینجا که هم یکم خالی شم هم از تظرات مفیدتوت استفاده کنم الان ازتون در مورد سه تا سوال دارم یک اینکه چجوری خشمم رو کنترل کنم؟ اینکه چحوری یه کاری کنم فکرکنن انگار ایچ نقطه ضعفی ندارم که نتونن باهاشون تحدیدم کنن یعنی چجوری سیاست داشته باشم که حرسشون در بیاد؟ و اینکه واقعا الان باید چیکارکنم؟؟

11 بهمن 1403
رها حیدری

مرگ

16 بهمن 1403
تنهایی بی کس

خانواده ام به نظرم اهمیت نمیدن اگه بخوام بگم میشن یه کتاب ولی همین میگم هر چی میگم بهم میگن باشه ولی انجام نمیدن حتی یه پفک هم الان چند مدته که میگم می‌خوام ولی برام نمیخرن دارم روانی میشم

18 بهمن 1403
دنیز

از وقتی یادم میاد مشکلات خانوادگی داشتیم مادرم بیماری اعصاب داشت و از بچگی رفتار بدی مثل فحش دادن، مقصر دونست من به خاطر همه چیز ، مقایسه بیش از حد با بقیه ، راضی نبودن ازم ، فقط دیدن ضعفام و حرف های مثل اینکه کاش هیچوقت به دنیا نمیومدی و رفتاری که باعث میشه احساس کنم وجودم یه گناه تو زندگی مادرم هست از خودم متنفرم از اینکه الان نفس میکشم متنفرم از پنج سالگی آرزوم این بود که بمیرم به خودش هم میگم دعا میکنم جوون مرگ بشم که دیگه تو سیاه بخت نباشی. خیلی دارم عذاب میکشم و فقط ۱۹ سال دارم ولی از زندگی بریدم

24 بهمن 1403
ملینا دلدار

مامانم به عقیدهام احترام نمیزاره😭😭😭😭

18 اسفند 1403
نازنین

برا همتون خوب بود. اگه من بگم گریه تون میاد همین الان که دارم این پیام رو مینویسم دارم گریه میکنم فردا تو مدرسمون جشن هستش که نهار هم میدن بعدش مامانم گفت با داداشت که از خودم کوچکتره بازی کن و نگهش دار تا بزارم فردا بری بعدش مامانم به بابام گفته اصلا نویان رو ( داداشم) رو نگه نداشت به من کمک نکرد و بهم فحش داد،من اصلا تو عمرم به مامان بابام فحش ندادم بابامم گف باشه پس بزار یه فرصت دیگه بهش بدیم مامانم گفت نه عمرا و این چیزا یا مثلاً یه بار وقتی بچه بودم مامانم منو اونقدر زد که آخرش افتادم تو گل رز بعد بابام که اومد گفت چیشده مامانم گفت داشت با دوچرخه بازی میکرد با کله افتاد تو گل رز من فقط به خاطر هدفمه که خودمو نمی‌کشم وگرنه الان ۱۱ سالم نبود🙂‍↕️

22 اسفند 1403
رضا روحی

چطور میشه تنفر از پدر و مادر رو به خاطر خیانتی که به من کردن از یاد برد ؟؟

22 اسفند 1403
حسن صحرائی

با سلام و احترام یه سوال دارم امیدوارم بهم جواب بدین میخوام بدونم مشکل دختر ۲۰ساله ای که همه جوره مورد لطف و مهر و محبت پدر مادر قرار میگیره ،پدر و مادر باهاش دوست هستن همراه هستن خلاصه که هیچ مشکلی با هم ندارن شاید یه جاهایی یه مشکل مالی باشه که برای هر کسی هست ،،این دختر سعی میکنه روابط پدر و مادر رو بهم بزنه و اونا رو تشویق به جدایی میکنه !!! به نظر شما ایراد چی میتونه باشه؟؟؟ سپاسگذارم

08 فروردین 1404
Samira

مادرم خیلی اذیتم میکنه نمی ذاره زندگیمو کنم هر دقیقه بوه های دیگران رو بامن مقایسه میکنه میگه بهتر از تو هستند ، وتو اینده خیلی بدی داری بزرگت کردم به درد ویم میخوری واقعا ادم دوچار شکست نفس میشه چون من دخترم پدرم هیچ اهمیتی نمیده فقط نوجه به نیاز دو تا پسراش میده بارها فکر خودکشی کردم اما چون کار بدیه به خاطر عابروی خودم صبر کردم امید وارم خدا ما رو نجات بده از این شرایط سخت

09 فروردین 1404
اشکان نوروزی

درود به همگی من از سن ۱۶سالگی از خونه فرار کردم(از مادرم متنفر بودم)با هزارو یک بدبختی تونستم به اهدافم برسم الان ۲۸سالمه از مال دنیا بی نیاز ام ولی خوشهال نیستم (نمیخام نصیحت کنم اما میخام ی واقعیتیو بهتون بگم)زندگی واقعی تو اینساگرام و خیال پردازی نیست . ازم مادرتون متنفرید؟ احساسات رو بزارید کنار و عقل خودتونو قاضی کنید ببینید چرا وقتی ک چراشو پیدا کردید اونموقع میتونید تصمیم قاطعی بگیرید

11 فروردین 1404
همیشه منو بازی میدونستند ولی وقتی که برم ... دیگه نمیام تا بمیرید

دوست دارم موقعی برسه که دارم وارد اتوبوس میشم و با دوستم برای مامان و باباهامون دست تکون میدیم و میریم کره برای همیشه خیلی حس دوری از خوانواده خوبه..

22 فروردین 1404
داود قاسمی آذر

پدرم هم بعده بازنشستگی کلا یک آدم دیگه شده کلا تو خونه یک روز خوش نداریم میره تو بیرون حرف خصوصی و عمومی نداریم تو خونه هرچی مسائل خونه رو میره تو بیرون میگه و همش میاد تو خونه حرف پرت میکنه به ما تا صبحم بیدار میمونه تو کوچه هم آبرو نزاشته همش آفتابه و جارو میکشه همسایه هامون رو هم اذیت میکنه تا اونقدر که همسایه روبریمون میگه از دست تو باید فرار کنم اینقدر اذیتشون کرده دوربین گذاشته همسایه مون بخاطر پدرم قشنگ جلوی در خونه ما رو دید میزنه همش پدرم میاد تو خونه اسم فامیل هامون رو میاره که بده کلا به همه بد بیبن شده حتی به مادرم میگه طلاق نمیدم با فشار خواهم کشتت کلا حرف های چرت پرت میگه کلا اعصاب نزاشته تو خونه جایی نداریم بریم والا یک ثانیه نمیشه تحمل کرد هرجا میره میاد یک ماه حرفشو میزنه که فلانی با من اینطوری کرد درحالی که خودش یک دونه حرف حالیش نیست فقط حرف خودشو میزنه حرفم بگی یهو میبنی یا عصبی میشه یا میخنده خود به خود دیگه آخر خط رسیدیم حتی برادر هم داره قبلا مادرم گفت گفت که باید خودتون حل کنید چون میدونه چاره نداره بخاطر اون میگه ۶۰ سالشه پدرم ولی حیف اسم پدر بچه دو ساله از این با ادب تره کلا روان پزشک هم نمیره فشار خون داره میگه مشاوره الکیه چرا برم با مادرم هم کلا هیچ جا نمیره جلوی در خونه مون وایمیسه فقط همسایه ها رو دید میزنه کلا هیچ کسی هم نمیاد جلو ما موندیم با برادر کوچکترم و مادرم عذاب میکشیم حتی موبایلشم از همه پنهان میکنه قبلا به جوان ها پسر ها پول میداد و شارژ با هیچکی راه نمیاد همش میاد تو خونه میگه مثلا تو بیرون با همسایه رو بریمون میره طرفش جارو میکشه تا دعوا راه بندازه همسایه مون هم میگه همه جا رو کثیف کردی ماشین ها رو خونه ها رو کلا ارزشی نمونده میگی هم جلوی خونه واینستا میگه جلوی خونمه سه تا در داریم کلا یکیش رو راحت نمیزاره میره به جایی میگه نم حرف به مادرم که طرف من نیستید نم به اسم طرف میاد تو خونه حرف پرت میکنه حرف های تکراری همش میگه هرچی دهنش میاد میگه فامیل ها هم از دست این نمیان میره داروخونه دارو خواب میگیره تا بتونه بخوابه

21 اردیبهشت 1404
محنا میر جلالی

من که با این کارا مامانم عصبانی تر هم شد

30 اردیبهشت 1404
دنیزقربانی

من خانواده خودم را دوست دارم اما خانواده خودم فقط منو میزنن

02 خرداد 1404
رم

سلام فعلا نظری ندارم چون به سوالات پاسخ ندادم

02 خرداد 1404
رم

سلام لطفاً اجازه دهید سوالات را دیده و پاسخ دهم بعد نظرم بگم با تشکر از شما

05 خرداد 1404
مرکز مشاوره یاسان

سلام دوست عزیز ابتدا در سایت ثبت نام کنید، سپس در انتهای متن توضیحات تست سوالات قابل مشاهده است.

21 خرداد 1404
مادرش خام است

مادرم هیچوقت خوبی هامو نمی بینه اگرم ببینه سریع فراموش میکنه اما من فقط یک بار یک اشتباه خیلی کوچیک کردم اونم این بود که برای امتحان علوم کم خونده بودم ۱۳ گرفتمبقیه همه ۲۰ بود ولی مادرم این خوبی هارو ندید و فقط بدی هارو دید واقعا میخوام از این خونه زندگی برم

07 تیر 1404
ستاره رحمانی

عالی بود

20 تیر 1404
ناشناس

به نظرم بعضی افراد نه برای شوهری ساخته شدن نه والدینی ...

29 تیر 1404
مهردادبرازنده

ازبچگی تاالان که۳۴ساله شدم پدرومادرم مخصوصاپدرم تازمان مجردیم که۲۲سالم بودبیشتربهم ضربه زدن تاخوبی.بخاطرهمه اینهااحساس بدبختی کردم خودم خودموخوشبخت کردم وخودم زندگی متاهلی بخاطرفرارازبدبختی خانواده درست کردم و۲سال اول متاهلی خوشبخت بودم سالم پولدارکاری ورزشکارباآبرووخوشبخت اما من درگیرخانواده وپدرمادرسمی بودم وب خودم و دیگران گفتند که باید زندگی مهردادوبهم بریزیم این دختره بدبختش میکنه من تو زندگی اونهابدبخت بودم وبادختره۲سال اول خوشبخت بودم ولی ازبس فشارومشکل بهم واردکردن و آسیب بهم زدن که منومعتادوبیپولوبیکارومریض کردن وبا۱بچه۱ساله به آرزوشون طلاق مارسیدن کبعد۱۰سال منوبچنودوباره آوردن توجهنم خودشونوازخوشبختی به بدبختی رساندن بابافوت ازدست مامان بچهای دیگش از زن اولش سکته کردوبعدفوت بابا مامان باعث طلاق ماشدومنوبچموبدبخت کرداوردتوخانه وجهنم خودش که دختره بدبختم نکنه اینقدرسمیه که بارفتارخودش همه فکر میکنن فرشتست ولی نمیدونن مهربون ولی سمی هست وبدترازدشمنه حالامنوبچم میخوام ازجهنم فرار کنیم بریم با مشکل ساختن نمیزاره خیلی جالبه واسه مادرارزوی مرگودوربودن بکنی ولی اول بایدمشکلات که ساخته رو درست کنه بعدبره چون بامشکلاتش تنهامیمونی وتااخرعمربدبختی گوگل بزنین مادر سمی می فهمین

01 مرداد 1404
مح

سلام من بیشتر نظرات رو خوندم کاش میشد بچه ها مشکلات وناراحتی هاشون مستقیم به والدین بگن الان ۴۴ سالمه من خودم به شخصه هیچ محبتی از پدر و مادرم ندیدم تنها کلامی که بین ما رد بدل میشد از میخواستن کارهاشون انجام بدم همه اینهاگذشت برامم مهم نیستن فقط از من خواستن باکسی ازدواج کنم که انسان نبود بعد ازدواج چندبار خواستم جدا شم ولی اجازه ندادند بعدش که بچه دار شدم البته به اجبار فقط باعث بد بختی بچم شدم خودم از این موضوع نارحتم و خودم نمیبخشم همه مسئولیت های زندگی رو دوش من همسر معتاد عوضیه از صبح تا غروب سرکار و بچم از بچگی همش تو خونه تنها بوده بخاطر همین ازدستم ناراحته که حق داره بخاطر ازدواجم از پدر و مادرم نمیگذرم

03 مرداد 1404
ی افسرده

از پدرم متنفرم نمیدونم با این همه خشم نسبت بهش چیکار کنم اون زندگیمو نابود کرده از بچگی تا الان که 18 سالمه گاهی وقتا افکار خودکشی دارم گاهی هم خودزنی میکنم نمیتونم خشم و عصبانیتمو نسبت بهش کنترل کنم دست خودم نیس حتی نمیخوام ببینمش

14 شهریور 1404
.........

من 14 سالمه، پدرو مادرم زیاد به هم دیگه توجه نمی کنند من هم موندم وسط این دوتا بابام از مامانم پیش من بد حرف میزنه مامانم از بابام پیش من بد حرف میزنه اصلا انگار نه انگار که زن و شوهرن

08 مهر 1404
مرکز مشاوره یاسان

۱. به پدر و مادرت محترمانه بگو: "وقتی از هم بد می‌گویید من ناراحت می‌شوم. لطفاً این موضوعات را با خودتان حل کنید." ۲. از یک بزرگ‌سال قابل اعتماد کمک بگیر:مثل معلم، مشاور مدرسه یا یکی از فامیل‌های نزدیک. ۳. مراقب خودت باش: تو مقصر نیستی و مسئولیت حل مشکل آن‌ها بر عهده تو نیست.

28 شهریور 1404
فاطمه

من می خوام برم از پدر و مادرم شکایت کنم پدر من ۴ ساله با مادر من قهره هیچی از دستش نمیخوره شام من درست میکنم پدر من ۷صبح میره ۳ نصف شب میاد یه زن دیگه داره داره به اون خرجی میده من عکساشون دارم پدر مادر من هیچ کاری برای ما نکردم یه بار دست خواهرم منو شکوند یه بار آب چون ریخته رو من میتونم شکایت کنم و ازشون جدا بشیم به سن قانونی هم رسیدیم

03 مهر 1404
سما میری

من یه دختر 13 سالمه هستم وپدرم همیشه سر کوچکترین چیز میزنه ولی حتی 1 بار هم خواهر بزرگم رو نزده چیکار کنم ؟

08 مهر 1404
مرکز مشاوره یاسان

تو حق داری در امنیت باشی، پس بهتره درباره وضعیتت با یک بزرگ‌سال معتمد (مثل مشاور مدرسه، مادر یا خاله) صحبت کنی.

02 آذر 1404
یه دوست

سلام دوستان،همه حرفاتونو خوندن.من ۴۵ سالم هس. خیلی با شماها شباهت دارم،هنوزم چون مجردم، با والدینم زندگی میکنم,خیلی اذیتم کردن و میکنن، اما باز دوستشون دارم، وقتی کسانی که ما رو بدنیا آوردن با ما اینجوری ان ، پس بقیه با ما چه چوری ان، حتی الان که پیام میدم، میگن بدو این کارو بکن، زودباش، یعنی هیچ وقتی برای خودم ندارم، فقط به اونا رسیدگی میکنم، هیچوقت هم ازم راضی نیستن، جونمو به لب می رسونن، فقط از شما جوونای عزیزم میخوام، صبور و صبور و صبور باشید ، شاید گذشت زمان شرایط شما رو بهتر کنه، براتون آرزوی بهترین ها رو دارم، همه شماها رو دوست دارم.

02 آذر 1404
یه دوست

با سلام به همگی.من هم از دست والدین خیلی اذیت شدم، ولی با خودم میگم اونا یه نسل دیگه هستن،قدیمی ان، ما رو درک نمیکنن،واسه همه همینه،هرچه قدر تلاش کنیم با جون و دل ،باز هم راضی نمیشن از ما، ذات بشر همینه، زیاده طلبه، خودخواهه،خودرای هستن،ما نباید از والدین انتظار داشته باشیم خوب باشن، باید سعی کنیم خودمون خوب باشیم، وقتی خدا میگه حتی آف بهشون نگیم، دلیلش همینه، چون با خوبیهایمان اینجوری جوابمونو میدن، وای به روزی که بهشون نازک‌تر از گل بگیم، گرفتین چی شد؟؟؟ دوستتان دارم دوستان.

04 آذر 1404
سید علی سجادی زاده

عالی

20 آذر 1404
مرضیه سعیدی۲

من از پدر ومادرم تا مرز استخون متنفرم هردوشون مردن ولی ازبدی هاشون نمیتونم بگذرم پدرم به شدت کنترل میکرد حتی اجازه انتخاب لباس رو هم نداشتم یادم یه بار یه دمپایی پلاستیکی طلایی خریدم نوجوان بودم بدون هیچ حرفی با چاقو هر کدوم ودوتبکه کرد مادرم فقط بلد بود بچه دنیا ببار و من پرستار بچه هاش شدم از سیزده سالگی خاستگار داشتم ولی بدون هیچ دلیلی همه جواب رد میشنیدن نزاشتن ادامه تحصیل بدم ولی پسرهاشون به همه چی رسیدن خونه زندگی ازدواج وبچه من فقط یک عالمه حسرت هرروز وشب لعن ونفرین میفرستم براشون به طوری که خودم هم خسته میشم موقع نماز پشیمون میشم میگم میبخشم ولی وقنی چشمم به بچه ها ونوه هاشون میفته نفرت تمام وجودم وپر میکنه فکر نکنید از سر حسادت نه چون بچه های اشغالشون به خودشون زحمت نمیدن بگن حتی من چطور زندگی مو میگذرونم همش هم فقط انتظار کادو دعوت دارن بعضی وقتها ارزو میکنم کاش نامرعی میشدم حساب این کثافتها رو لااقل میرسیدم ...

24 آذر 1404
یه دختر نفرین شده

درود بر شما من از خانوادم تنفر شدیدددد دارم اونم از بچگی چون پدر و مادر من به شدت کنترل گرن مادر من همیشه جلوی بقیه تحقیرم میکنه از قیافم ایراد میگیره و به حدی اذیتم میکرد که تو یازده سالگی دلم میخواست خودکشی کنم پدرمم دست کمی از اون نداره همش برای زندگیم تصمیم میگیرن و با این که الان 20سالمه حتی نمی زارن یه لباس رو خودم انتخاب کنم مخصوصا مادرم نمیزارن تنهایی از خونه برم بیرون چن وقت پیش زدم به سیم اخر و گفتم میخوام تو دانشگاه چنتا دوست همجنس خودم پیدا کنم مادرم گفت نه تو منظورت دوست پسره و تو خرابی و فلان و فلان و اگه بیرون کار داشته باشم نمیزارن تنها برم و بعدش خودش باهام میاد و سرم منت میزاره که ببین وقت منو گرفتی و کلی مزخرف دیگه بعد جلوی دوستام از قیافم ایراد میگیره ... بعد با بقیه خیلی خوب رفتار میکنه بهشون میگه بچهاتونو ازاد بزارید ولی خودش به شدت تو زندگیم دخالت میکنه چیکار کنم ؟

15 اردیبهشت 1405
بی نام

مامان من خیلی منو اذیت میکنه خیلی باهام بد رفتار میکنه حتی سختگیری هایی داره ک برای زمان خودشونه من یک مدت فن حامیم بودند منو خیلی اذیت کرد سر این و کلی فحش و نفرین میکنه منو این الان شماره خودم نیست و لطفا همینجا بهم کمک کنید حتی گوشیم برام نمیخره بابا مشکلی نداره ولی مامانم

14 خرداد 1405
سارا غلامی

تست می خواهم.

ارسال پیام و سوال

{{ nameForm1_error }}

{{ mobileForm1_error }}

5 + 6 = ?

دریافت وقت مشاوره